دلم میخواهد آن یک نُت را بشنوم؛ همان یک نت ظریفِ جاخوشکرده میان هزاران نت غولپیکر را، همان که هر از گاهی به گوش میرسد و بعد مثل باکرهای شرمگین رویش را میگیرد. برای شنیدنش باید حسابی حواست را جمع کنی. نتهای ظریف بهسادگی به گوش نمیرسند. آنها آفتاب و مهتاب ندیدهاند و قرار است فقط به گوش محرم برسند. در پی شنیدن این نتها گوشهایم را تیز میکنم. نه همیشه اما گاهبهگاهی به گوشم میرسند و آن وقت است که حس میکنم موسیقی را تمام و کمال شنیدهام.
مثل این است که چشمهایت را ببندی و تمام مزههای یک لقمه غذا را تشخیص بدهی.
دنیا پر از نتهای ظریف گمشده در هیاهوی نتهای تناور است؛ واژههای نازکی که در حضور واژههای زمخت از نظر پنهان میمانند، حسهای لطیفی که قلبشان مثل نوزادان تازهمتولدشده شتابان میتپد اما حسهای عظیمالجثهای مانند غم به آنها فرصت ابراز وجود نمیدهند. لحظههای کوچکی که خبر از امید میدهند اما له میشوند زیر دستوپای لحظههای چغر و ناهنجار.
میخواهم گوشهایم را تیز کنم برای همین نتهای ظریف تا موسیقی حیات را تماموکمال شنیده باشم.
الهی شکرت…

