امروز یه فیلم دیدم؛ البته از اواسط فیلم رسیدم. ماجرا از این قرار بود که یه جناب سروان در حین عملیات گروگانگیری به طور ناخواسته باعث مرگ یه نفر شد. طرف سرش خورد به دیوار و مرد، در حالیکه سروان بهش قول داده بود که اگه به من اعتماد کنی ازت حمایت میکنم. بعد از مرگ اون طرف، سروان به شدت دچار عذاب وجدان شده بود و هر شب کابوس میدید؛ یا خواب خود پسره رو میدید یا خواب خانوادهاش رو.
خانوادهی اون پسر هم از سروان شکایت کردن اما دادگاه حکم به برائت سروان داد. عذاب وجدان سروان به جایی رسید که تصمیم گرفت درخواست انتقال خودش به بخش اداری رو بده که اطرافیانش گفتن آخه بابا جان این چه کاریه، حالا تو یه اشتباهی کردی، برای هر پلیسی ممکنه پیش بیاد، حالا به جای این کارها بیا برو براشون جبران کن. سروان هم گفت اونها سایهی من رو با تیر میزنن و این حرفها، بقیه هم گفتن بالاخره این وسط یه نفر پیدا میشه که به حرف تو گوش بده؛ یه خواهری، برادری، کسی.
سروان هم فرداش انرژی گرفت و بلند شد رفت که یه جوری جبران کنه. به طور مثلا نامحسوس خواهر پسره رو سوار ماشین کرد و هر جا خواهره خواست بردش. آخر شب هم گفت باز هم هر کاری داشتید به من خبر بدید، شماره تماس هم داد. دختره هم تماس گرفت و با هم رفتن یه جایی. نگو که خواهره از همون اول فهمیده که این همون جناب سروانه (حالا از کجا فهمیده؟!! خوب بابا جان همین دو روز پیش دادگاه بود، همه ی کس و کار طرف تو دادگاه بودن وقتی حکم میدادن. اما جناب سروان فکر میکرد اگر عینک آفتابی بزنه شناسایی نمیشه.)
دختره که میفهمه این همون آدمه فکر انتقام میاد تو سرش و تو این دو روز داشته تدارک میدیده که سروان رو خفت کنن و ببرن یه جایی و بفرستنش بالای دار که همین کار رو هم میکنن. یعنی با دوست برادرش سروان رو خفت میکنن و میبرنش یه جای پرتی.
دخترِ به دوست داداشه گفته بود که فقط میخوایم ازش زهر چشم بگیریم اما در واقع میخواسته طرف رو بکشه. هی پسرِ بهش میگه بیخیال شو، این راهش نیست، کوتاه بیا، اما دختره بی خیال نمیشه. به هر حال سروان رو مجبور میکنه بره بالای صندلی و طناب دار رو بندازه گردنش.
این وسط اون دوست داداش ِ دو تا تیر میخوره. جناب سروان هم اون بالا که بود داشت سعی میکرد مذاکره کنه، آخر سر گفت ببین الان دویست تا پلیس میریزه اینجا، دختر ِ میگه بلوف نزن، سروان هم میگه بلوف نیست، من این وسط مسطها حس کردم که حرفهای تو با کارهات نمیخونه، واسه همین آمار دادم به مافوقم که حواسشون به من باشه. همون موقع که داشت این حرفها رو میزد از پشت داشت دست خودش رو هم باز میکرد.
به هر حال اون دویست تا پلیس مذکور همون موقع میرسن و جناب سروان هم دستش رو باز میکنه و هی به دختره میگه به من اعتماد کن من بهت کمک میکنم، اما دختره یه تیر میزنه به دست سروان و بقیهی پلیسها هم همون موقع دختره رو خلع سلاح و دستگیر میکنن.
در سکانس آخر نشون میده که پسر ه در حالیکه دستش از گردنش آویزونه میاد خونه و به همه خبر میده که سرگرد شده و همگی میشینن شام میخورن و همه چی به خیر و خوشی تموم میشه.
حالا سوالی که پیش میاد اینه که الان دقیقا چطوری جبران شد؟؟!!!
این ترفیع درجه احتمالا برای تغییر دادن معنای “جبران کردن” در فرهنگ لغات بوده. احتمالا تا قبل از اون همه به اشتباه فکر میکردن که جبران کردن یعنی اینکه سعی کنی با خیر رسوندن، شرّی رو که قبلا رسونده بودی راست و ریست کنی. اما جناب سروانِ قصه به ما یاد داد که اصلا هم اینطور نیست. به همین دلیل خب مستحق گرفتن ترفیع هم بود البته.
شاید توجیهی که به ذهن بیاد این باشه که دختره خودش باعث شد، سعی کرد انتقام بگیره. بله، خب وقتی چوب رو به این شکل توو لونهی زنبور بکنی همین هم میشه دیگه. میتونستی عین آدم یه واسطه بفرستی یا خیلی صاف و مستقیم بری جلو و داستان رو به اینجا نکشونی.
به این ترتیب در انتهای داستان و پس از دستگیری خواهره و بدبختتر شدن خانوادهی طرف، تمام عذاب وجدانها و کابوسهای شبانه ناگهان رخت بربستن و همه چی کاملا ردیف و میزون شد. به نظرم بد نیست یه دور سناریو رو بخونید بعد شروع کنید به فیلم برداری.

