شعر تنها را بگو
شعر تنهایی را که به تنهایی خو کردهاند
شعر تختخوابهایی را که هیچگاه دو نفره نشدهاند
هرچند دو نفر بر آنها خوابیدهاند
و این اوج تنهایی تنهاست
تنهایی که همدیگر را نمیشناسند.
شعر تنها را بگو
شعر تنهایی را که به تنهایی خو کردهاند
شعر تختخوابهایی را که هیچگاه دو نفره نشدهاند
هرچند دو نفر بر آنها خوابیدهاند
و این اوج تنهایی تنهاست
تنهایی که همدیگر را نمیشناسند.
کسی که از نیمهی راه تنها می شود بسیار تنهاتر از کسی ست که از ابتدای راه تنها بوده باشد. یا تمام ِ راه باش یا هرگز نباش.
الهی، بدون تو نمیشود.
بدون تو هرگز نشده است و هرگز نخواهد شد.
بدون تو تاریک است، بدون تو دلگیر است، بدون تو ترسناک است.
بدون تو من نیستم که بخواهم ببینم میشود یا نه.
الهی، تو باش.
همانقدر نزدیک که گفتهای باش.
از آن فاصلهای که گفتهای حتی ذرهای دورتر نشو.
اگر میشود از آن هم نزدیکتر شو؛ «نزدیکتر از رگ گردن».
