و تو هرگز نفهمیدی که من در اتاق کناری شب را با گریه صبح کردم. روزمرگیات، بی حوصلگیات، معذوراتت نگذاشتند که بفهمی. نگذاشتند بفهمی که چرا تو را از لحظههایم و خودم را از آغوشت دریغ میکنم.
بایگانی برچسب برای: آغوشت
الهی شکرت…
الهی، بدون تو نمیشود.
بدون تو هرگز نشده است و هرگز نخواهد شد.
بدون تو تاریک است، بدون تو دلگیر است، بدون تو ترسناک است.
بدون تو من نیستم که بخواهم ببینم میشود یا نه.
الهی، تو باش.
همانقدر نزدیک که گفتهای باش.
از آن فاصلهای که گفتهای حتی ذرهای دورتر نشو.
اگر میشود از آن هم نزدیکتر شو؛ «نزدیکتر از رگ گردن».
تازهترین نوشتهها
- کاش پرسیده بودم6 اسفند 1404 - 9:44 ب.ظ
- روی شانههای شما5 اسفند 1404 - 8:57 ب.ظ
- زیادش هم کم است4 اسفند 1404 - 8:45 ب.ظ
- آیا نویسندهها قابل اعتماداند؟3 اسفند 1404 - 8:44 ب.ظ
- تشویش2 اسفند 1404 - 9:12 ب.ظ

