بایگانی برچسب برای: فراموشی

وقتی از جایگاه خداوند به خودم نگاه می‌کنم چیزی که می‌بینم این است که او هر بار می‌رسد به چنین نقطه‌‌ای: «ای بابا… باز این خنگ خودش رو انداخت تو هچل، باز باید بریم بیاریمش بیرون.» و یکی را می‌فرستد به یاری من که مرا از هچل خوساخته‌ام بیرون بکشد.

صدایش را می‌شنوم که می‌گوید «می‌شود آرام بگیری؟ می‌شود دست برداری از ابتکار عمل‌های بی‌ثمر؟ می‌شود بی‌خیال برنامه‌ریزی و مدیریت و خلاقیت‌های آبکی بشوی؟ می‌شود کنار بایستی و اجازه دهی که این بازی، بازی شود؟»

و من هر بار قول می‌دهم و دوباره فراموش می‌کنم. آنقدر فراموش کرده‌ام که حافظه‌ام پر شده است از درد فراموشی.

چه کسی گفته است که فراموشی چیز خوبیست و آدم را نجات می‌دهد و دردها را کم می‌کند و چه و چه؟ فراموشی مثل بیرون کشیدن چاقویی که تا دسته در قلبت فرو رفته دردناک است. اگر فراموش نکنی نهایت یک سری خاطره‌ی دردناک داری اما اگر فراموش کنی تبدیل می‌شوی به کارخانه‌ی تولید خاطرات دردناک که روی هم تلنبار می‌شوند و مدتی بعد دیگر در وجودت جایی برای انبار کردن دردها باقی نمی‌ماند و تو می‌ترکی.

اگر قرار بود فراموش کنی چرا باید حافظه می‌داشتی؟ حافظه داری که فراموش نکنی. وگرنه مثل دوربینی بودی که همه چیز را فیلمبرداری می‌کرد اما چیزی را ذخیره نمی‌کرد؛ یک ناظر بیهوده.

گاهی اوقات از فراموشی خجالت می‌کشم؛ از اینکه بار دیگر باید به سراغ خداوند بروم و از او بخواهم که دوباره مرا از گرفتاری بیرون بکشد و او سخاوتمندانه فراموشی‌هایم را فراموش می‌کند.

او گرفتار فراموشیِ عاشقانه است و من عاشق فراموش‌ نکردنِ فراموشکاری‌های او.

الهی شکرت…

کاج یک شبه خشک شد؛ درحالیکه ظاهرش هنوز سبز بود اما از درون خشک شد. حالا چهار سال است که دارد تلاش و تقلا می‌کند تا آن یک شب را فراموش کند.