تازگی‌ها جرأت نداری اسم بچه‌های مردم را بپرسی، چون به احتمال خیلی زیاد نمی‌توانی درست تلفظشان کنی.

انگار به پدر و مادرها گفته‌اند که رابطه‌ی مستقیمی وجود دارد میان میزانِ سخت بودن اسم بچه با میزان موفقیت او.

حالا ما هیچ، دل من برای پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌هایی می‌سوزد که سر پیری، بعد از تحمل بار سنگین یک عمر زندگی، حالا باید با مصیبتِ تلفظ کردن اسم نوه‌هایشان کلنجار بروند.

باور کنید که کلمه‌ی «اینشتین» در زبان آلمانی کلمه‌ی ساده‌ایست و باور کنید که اگر نیم نگاهی به خودمان در آینه بیندازیم متوجه می‌شویم که هیچ میزانی از جهش ژنتیکی نمی‌تواند فرزند من و شما را تبدیل به اینشتین کند، پس دیگر شرایط را از آنچه که هست بغرنج‌تر نکنیم.

دراز كشيده‌ام روی تختی كه با زمين بيشتر از پانزده سانتی‌متر فاصله ندارد. گچ‌های تبله كرده‌ی سقف هر آن ممكن است بريزند پايين كه در اينصورت مستقيم روی سرم می‌ريزند.

لامپ كم مصرف، پيچ و تاب خورده است و با سيمی كه به طرز مسخره‌ای كوتاه است از سقف آویزان است.

روی كاغذ ديواریِ كهنه و رنگ و رو رفته‌ که احتمالن بيست سالی می‌شود آنجا وصل است، لكه‌های چسب به چشم می‌خورد كه خبر از وصل شدن و دوباره كنده شدن چيزهايی را به ديوار می‌دهد.

محل تيرچه‌ها در سقف كاملن پيداست و بين اين اتاق و اتاق كناری به طرز عجيبی يک پنجره وجود دارد كه اگر اين پنجره نبود اتاق كناری در تاريكی محض فرو می‌رفت.

اين اتاق خسته است، به زحمت سرِ پا ايستاده، ديوارهايش اگر زبان داشتند چه داستانها كه تعريف نمی‌كردند، خوب است كه زبان ندارند.

من هم خسته‌‌ام، اما من زبان دارم. نه تنها در دهانم بلکه در مغزم زبان بسیار درازتری دارم که حتی یک لحظه هم بیکار نمی‌ماند. مغزم عادت عجیبی به پرحرفی دارد؛ یک بار همه‌ی حرف‌هایش را می‌زند و بعد هزار بار همان‌ها را نشخوار می‌کند و به خوردم می‌دهد. حیا و آبرو هم که هیچ ندارد.

اگر مغزم موجودیتی خارج از من بود، مثلن یک آدمی که در کنارم نشسته بود و بعد همین حرف‌های همیشگی‌اش را می‌زد، قطعن وحشت‌زده می‌شدم و پا به فرار می‌گذاشتم. اما حالا که در درونم است ساعت‌ها به چرندیاتش گوش می‌‌کنم و نشخوارهایش را با میل و رغبت قورت می‌دهم.

مغزم زن حامله‌ایست که ویارش حرف‌های تکراری و بی‌سر‌وته است.

من اما سال‌هاست که خسته‌ام از این همهمه‌ی پوچ‌. راهش را هم یاد گرفته‌ام. زن حامله هورمون‌هایش به هم ریخته است، نمی‌شود او را قانع کرد که از ویارش بگذرد. راهش این است که به او فرصت وراجی کردن بدهی. نیازش هم یک کاغذ و قلم است. به او می‌گویم «عزیزم نه تنها به حرف‌هایت گوش می‌دهم بلکه آن‌ها را ثبت هم می‌کنم که فراموش نکنم.»

خوشبختانه آنقدرها باهوش نیست و گول می‌خورد. پیش می‌آید که پانزده صفحه پرحرفی می‌کند اما بالاخره ساکت می‌شود.

هشت سال است که هر روز کارم همین است تا ببینم بالاخره کی فارغ می‌شود. ۹ ماه که هیچ، ۹ سال هم که هیچ، فکر می‌کنم بعد از ۹۰ سال بالاخره بچه‌اش به دنیا بیاید. فقط امیدوارم افسردگی بعد از زایمان نگیرد.

هیچ‌کس در این جهان منظوردارتر از «اسپری چندمنظوره» نیست، حتی شعر حافظ هم انقدر منظور ندارد.

یک جورهایی به آدم بر‌می‌خورد و دلش می‌خواهد بگوید منظورت را واضح و روشن بگو، چرا همیشه چند تا منظور داری؟

سکوتش هم بیشتر حرصت را در‌می‌آورد، همین خودش یک جور منظور است.

من هم برای اینکه حرصم را خالی کرده باشم فقط برای یک منظور از آن استفاده می‌کنم. همین برایش گران تمام می‌شود که نتوانسته چند تا منظورش را به خورد من بدهد.

درس عبرت از اسپری چندمنظوره:

هر چند تا منظور هم که داشته باشی هر کس همان منظوری که خودش دلش می‌خواهد را برداشت می‌کند پس به خودت زحمت نده و همیشه فقط یک منظورِ واضح و روشن داشته باش که حداقل برایت گران تمام نشود.

شاید بگویید این چه حرفی است که مرگ بدترین روش برای مردن است، مگر غیر از مرگ، روشهای دیگری هم برای مردن وجود دارد؟

باید بگویم که بله، معلوم است که وجود دارد. مردن که یک چیز دم‌دستی و سطحی نیست که تنها مسیر رسیدن به آن جاده‌ی مرگ باشد.

شما الان باید قانع شده باشید و بگویید «پس چه روشهای دیگری برای مردن وجود دارد؟»

من هم خواهم گفت که:

  • مثلن می‌توانی صبح که بیدار می‌شوی خودت را تکه تکه بخوری تا شب. این خودخوری قطعن یکی از همان روزها منجر به مردنت می‌شود، قبول که داری؟
  • یا مثلن می‌توانی روزی سه کیلوگرم غم در درونت بریزی، بعد از یک هفته از حجم غم، باد می‌کنی و در اثر غم‌باد می‌میری. البته این زمان تخمینی است، ممکن است پوست تو قابلیت ارتجاعی بیشتری داشته باشد و یکی دو روز هم بیشتر بتوانی غم‌ها را جا بدهی داخل خودت اما به هر حال پُر می‌شوی و مردنت قطعی است.
  • یا مثلن می‌توانی آنقدر به عالم و آدم حسادت کنی که بترکی‌.
  • یا می‌توانی آنقدر به دنبال این هدف یا آن هدف بدوی که خون بالا بیاوری.
  • یا می‌توانی آنقدر حرص بخوری که اسهال و استفراغ حاد بگیری.

 

حالا چرا مرگ بدترین روش برای مردن است؟

چون مرگ، مردن را تنزل می‌دهد به یک اتفاق پیش‌پا‌افتاده که انگار در دسترس همه است. انگار که مردن یک چیز راحت و بی‌دردسر است.

آنوقت مردم را هوای مردن با مرگ برمی‌دارد. از فردا همه می‌خواهند مرگ را در آغوش بگیرند. درحالیکه خیلی‌ها برای این مردن دارند جان می‌کنند. سال‌هاست که پیوسته تلاش و ممارست می‌کنند که بمیرند، آنوقت پیش چشمشان می‌بینند که یک نفر با یک مرگ ساده؛ مثلن تصادفی، شب خوابیدن و صبح بیدار نشدنی، کهولت سنی یا همچین چیزهایی می‌میرد و تمام.

دیگر مگر کسی حریفِ توقعات مردم می‌شود؟ خیر.

به نظر من مرگ‌های ساده باید قدغن شوند. کسی نباید مجاز باشد که راحت و بی‌دردسر بمیرد چون در اینصورت حق آن‌هایی که برای مردن جان می‌کنند ضایع می‌شود. اگر هم قرار است کسی با مرگ بمیرد حداقل چیزی به سبک هاراکیری باشد تا شأن و منزلت مردن حفظ شده باشد.

از قدیم گفته‌اند:

«نابرده رنج گنج میسر نمی‌شود
مرگ آن گرفت جانِ برادر که جان بِکَند»

دیدید توی فیلم‌ها وقتی کسی میره توی کُما یا یه همچین موقعیت‌هایی،‌ دکترها از همراه می‌پرسن اسمش چیه و اسم طرف رو صدا می‌زنن چون آدم نسبت به اسمش یه حساسیت ویژه‌ای داره و در واقع مغز آدم نسبت به شنیدن اسمش واکنش نشون میده.

حالا این سوال برای من پیش اومده که اگه من توی همچین موقعیتی باشم باید من رو چی صدا بزنن تا واکنش نشون بدم؟

کلن بستگی داره که کی اون موقع اونجا باشه و ازش سوال شده باشه. اما واکنش من نسبت به شنیدن کدوم اسمم بیشتره؟ این سوال فلسفی چند روزه ذهنم رو مشغول کرده و خودمم جوابش رو نمی‌دونم واقعا!!! 🤨

 

(اندر مصائبِ دو اسمی بودن 🙄)

هر چیزی که روش نوشته

«از اینجا باز شود»

معنیش اینه که

«به هیچ وجه از اینجا باز نمی‌شود. زور زیادی نزنید. این را فقط قرار داده‌ایم که شما را سر کار بگذاریم و به ریش شما بخندیم. حالا بروید قیچی را بیاورید و از یک جای دیگری جر بدهید»

به خدا همه‌ی اینها توی همین جمله مستتره

بعضی وقت‌ها حس می‌کنم مغزم انقدر نو مونده که می‌تونم مرجوع کنم، بدن یه نفر دیگه استفاده کنه.

حروم نشه حداقل، حیفه…

جاده‌هایی در ایران هستند که در اونها اگر عاقلانه رانندگی کنید احتمالِ تصادف کردنتون به مراتب بیشتر از وقتیه که دیوانه‌وار رانندگی می‌کنید. این نشون میده که همیشه عاقل بودن هم جواب نمیده.

یه بار از یه کلینیک وقت ِ چشم پزشکی گرفتماز کرج رفتم تهران و توی اوج شلوغی ِ تهران به سختی خودمو رسوندم به کلینیکوارد شدم و حضورم رو به منشی دکتر اعلام کردممنشی گفت دکتر عمل داره و با یک ساعت تاخیر میادمنم از فرصت استفاده کردم و پیش دو تا دکتر  ِ دیگه توی همون کلینیک رفتم، داروهامو از داروخانه‌ی کلینیک گرفتم، از در اومدم بیرون، از خیابون رد شدم رفتم اون طرف و سوار اتوبوس شدم.

یه مدت که گذشت در حالیکه میله‌ی وسط اتوبوس رو گرفته بودم و به مناظری که از روبروم رد می‌شدن نگاه می کردم با خودم گفتم: «خدا رو شکر که دکتر نگفت چشمات ضعیف شدهخدا رو شکر که چشمام سالمن

هان؟!!!  دکتر چی نگفت؟ اصلا دکتر کیه؟ کجاست؟

خدای من!!!! من اصلا دکتری رو که به خاطرش این همه راه رو رفته بودم ندیدممگه میشه؟!!!!!

همگی می‌دونید که جبرانِ چنین اشتباهی توی تهران اون هم در ساعت اوج شلوغی مساوی است با دست کم دو ساعت زمان تا بتونی برگردی سر ِ همون نقطه‌ی اولی که بودیبا هر بدبختی‌ای بود خودم رو رسوندم به کلینیک و نفس‌نفس زنون رفتم پیش منشیمنشی گفت: “خانم شما کجایی؟ من که دویست بار اسم شمارو صدا زدم.”

گفتم: “ببخشید، یه کار واجبی پیش اومده بود، مجبور شدم برم بیرون.”

خیلی واجب بودها، خیییلی،…. اصلا واجب‌ترین کار زندگیم تا اون لحظه بود

انتظار نداشتید که حدّ اعلای بلاهتم رو برای منشی توضیح بدم؟

فکر کنم بهترین کاری که می‌تونستم برای خودم بکنم این بود که برم طبقه‌ی بالا و از یه روانپزشک وقت بگیرم‌!!!

حدود سیزده سال پیش ناگهان با خواهرهام تصمیم گرفتیم که همگی بریم موهامون رو که تا کمرمون بلند بود کوتاهِ کوتاه کنیم. فاصله ی تصمیم‌گیری تا اجرامون هم که طبق معمول بیشتر از چند ساعت طول نکشید، چند ساعت بعد ردیف زیر دست آرایشگر نشسته بودیم.

موهای من خیلی خوب شده بود، بهم می‌اومد. (یه پرانتز باز کنم که متاسفانه دوستم رخشا اون موقع هنوز آرایشگر نشده بود اما خواهرم خیر سرش دیپلم آرایشگری داشت) وقتی برگشتیم خونه یه خبطی کردم بهش گفتم که سمانه موهای من اونقدری که می‌خواستم کوتاه نشده، من دوست داشتم یک سانتی بشه. اونم گفت نگران نباش، بیا بشین الان برات درستش می‌کنم.

نشستن همانا و وقتی بلند شدم «با ضریب خطای صفر درصد» شبیه این ایموجی شده بودم که رویت می‌کنید. لامصب زاویه‌ها رو یه جوری تنظیم کرده بود که موهای من تا یک سال ِ بعد هم همینطوری مثل کوه ثابت و استوار بالا مونده بود و پایین نمی‌اومد. یعنی اگه پشم بز رو می‌خواستن بزنن یه کم بیشتر دقت میکردن که بزِ بیچاره تا یک سال گَر باقی نمونه.

اگه الان بود احتمالا خون گریه می‌کردم اما اون موقع مثل همین ایموجی می‌خندیدم. فکر می‌کنم اولین بار در زندگیم بود که در یه موقعیت بحرانی مثل یک انسانِ باشعور برخورد می‌کردم (و باید بگم که آخرین بار هم بود)

حالا دارم فکر می‌کنم که اگه اون روز توی اون موقعیت من از خنده نمرده بودم و به جاش گریه و زاری کرده بودم یا عصبانی شده بودم آیا امکان داشت که بعد از این همه سال خاطره‌ی اون روز برام انقدر باحال باشه که هزار بار واسه همه تعریفش کرده باشم؟ یعنی اگه سخت گرفته بودم آیا یه نقطه ی تاریک نمی‌شد توی ذهنم که باعث میشد بارها عذاب بکشم بابتش؟

چرا صد درصد می‌شد، پس نکن این کار رو، هر وقت داشتی سخت می‌گرفتی یاد این ایموجی بیفت و بخند.

 

ایموجی خندان