مشام ِ دلم ردّ ِ عطر ِ تو را جستجو میکند.
من تمام ِ زندگیام را با خود آوردم، او فقط خندهاش را آورد. اما فکر میکنم من هنوز بدهکارم.
تو را عجیب به خاطر میآورم؛ تو را در روزهایی که نبودی، تو را در چیزهایی که ندیدی، تو را در حرفهایی که نزدی، تو را در مهربانیهایی که نکردی به خاطر میآورم. تو را آنجا که نمیخواهم، تو را آنطور که نمیخواهم به خاطر میآورم. من تو را عمیق و دردناک به خاطر میآورم.
الهی شکرت…
الهی، بدون تو نمیشود.
بدون تو هرگز نشده است و هرگز نخواهد شد.
بدون تو تاریک است، بدون تو دلگیر است، بدون تو ترسناک است.
بدون تو من نیستم که بخواهم ببینم میشود یا نه.
الهی، تو باش.
همانقدر نزدیک که گفتهای باش.
از آن فاصلهای که گفتهای حتی ذرهای دورتر نشو.
اگر میشود از آن هم نزدیکتر شو؛ «نزدیکتر از رگ گردن».
تازهترین نوشتهها
- اگر باهوشی سهم بیشتری بخر۱۳ شهریور ۱۴۰۵ - ۷:۴۸ ب٫ظ
- دادوستد ما با خداست۸ شهریور ۱۴۰۵ - ۹:۴۷ ب٫ظ
- خاطرات جنگزده۶ مرداد ۱۴۰۵ - ۲:۵۴ ب٫ظ
- ماهیهای کوچک خام۸ اسفند ۱۴۰۴ - ۷:۴۶ ب٫ظ
- جای تمرکز۷ اسفند ۱۴۰۴ - ۱۰:۳۹ ب٫ظ
