,

خدا هوای دل آدم‌ها را دارد

دیروز زنگ زدم به پدر و پرسیدم کجایی؟ گفت می‌خواهم بروم خرید. گفتم بیا پدر جان که شانس مهمانِ امروز خانه‌ی شماست. من جلوی در بودم. پدر گفت باور نمی‌کنی چقدر برایم سخت بود که ماشین بیرون بیاورم، داشتم فکر می‌کردم که کاش می‌شد ماشین نبرم.

یاد روزی افتادم که بی‌هوا در خانه را باز کردم و رفتم داخل، دیدم مادر که پاهایش درد می‌کرد روی زمین نشسته بود و با جاروی دستی فرش آشپزخانه را جارو می‌زد. گفت داشتم فکر می‌کردم که کاش یک نفر کلید بیندازد و بیاید داخل و این جارو را از دست من بگیرد و اینجا را جارو بزند.

خدا هوای دل آدم‌ها را دارد، از دل ما هم مراقبت می‌کند.

(هفتم شهریور؛ ده ماه گذشت.)

الهی شکرت…

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *