حس نگاری, درون نگاری

شکارچی ماهر

تار تنیده ای در درون من و در آن نقطه ی میانی تار که موجودات گرفتار می شوند قلب من گرفتار شده است. 

تلاشی نمی کنم برای پاره کردن تار و رها کردن قلبم از بند، می گذارم همانجا بماند. خودش هم ترجیح می دهد در بند تو گرفتار باشد. 

عجیب نیست؟ کدام موجودی دوست دارد در میانه ی تار گرفتار بماند وقتی که می داند ماندن یعنی بلعیده شدن، یعنی مرگ!!! 

قلب من اما ترجیح می دهد بلعیده شود توسط تو، ترجیح می دهد به مرگ در میانه ی تاری که تو تنیده ای.

طعمه ات اسارت را پذیرفته است، تن داده است به مرگ، دست کشیده است از تلاش و تقلا….

بیچاره تو که تصور می کنی شکارچی ماهری هستی. 

author-avatar

درباره مریم کاشانکی

من زندگی کردن را ذره ذره یاد گرفتم. سی سالگی سرآغاز تحولی بزرگ در من بود؛ کشف مسیرهای جدید، کشف شاد بودن و لذت بردن از اتفاقات ریز و درشت، کشف عاشقی، کشف ساده گرفتن زندگی، کشف خندیدن از ته دل، کشف خود را دوست داشتن و خلاصه کشف هر چیزی که می توانست از من‌ آدم بهتری بسازد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *