روزانه نگاری

روزانه نگاری – اول مهر ۱۳۹۹

ماه بلند و کشدار شهریور بالاخره به آخر رسید. دو تا عزیز از دست دادیم؛ علی رغم تمام دعاها، گریه ها، نوشتن ها و نذر و نیازها باز هم از دستشون دادیم و خودمون رو با تکرار «کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَهُ الْمَوْتِ ۖ ثُمَّ إِلَیْنَا تُرْجَعُونَ» آروم کردیم.

میزان فشار کار و استرس هم معادل بود با کل طول سال که وقتی به خودم اومدم دیدم که دارم به عادت همیشه فقط به خودم تکیه می کنم و سعی می کنم تمام کارها رو با اتکا به توانمندیهای خودم انجام بدم. کلن چند روزه که متوجه ی یه موضوع مهم شدم؛ اونم اینکه من در تمام زندگیم تلاش کردم یه آدم عقلایی باشم، یه آدم منطقی، حتی وقتی که یه بچه ی سیزده چهارده ساله بودم تلاش می کردم که خودم رو یه آدم عاقل و منطقی جلوه بدم. خیلی برام مهم بود که در تمام امور زندگیم از عقلم کمک بگیرم و بر اساس عقل و منطق زندگی کنم. حتی یادمه که همیشه می گفتم من با عقلم عاشق میشم، یعنی طرف رو اول با عقلم می سنجم اگر از نظر عقلانی آدم مناسبی بود بعد عاشقش میشم.

این همه متکی بودن به عقل و منطق باعث شده که من در تمام زندگیم راههای هدایت خداوند رو به روی خودم ببندم، باعث شده که تمام مسیرها برام سخت و صعب العبور باشن چون نفهمیده بودم که اندازه ی عقل و منطق من در مقابل اندازه ی علم خداوند هیچه، نفهمیده بودم که عقل من صرفا یه وسیله است، دستی از دستان خداونده که البته خیلی جاها به مدد خداوند خیلی می تونه برام مفید باشه اما تمام ماجرا نیست. اینکه عقل ما خیلی وقت ها مسیرها رو نمی بینه و تشخیص نمیده چون زاویه ی دید بسیار محدودی داره.

همیشه فکر کردم که در این جهان، ذهن منطقی من تنها ابزاریه که در اختیار دارم و می تونم روش حساب کنم. شاید دو سه سالی می شه که دائم فکر می کنم چرا من هیچ هدایتی از جانب خداوند دریافت نمی کنم؟ چرا شهود من اصلا کار نمی کنه؟ چرا هیچ حسی به من دست نمیده برای اینکه بفهمم چه مسیرهایی رو باید برم؟ و توی چند روز اخیر به جواب این سوالها رسیدم؛ برای اینکه من اصلا اجازه ی هدایت شدن به کائنات ندادم هیچوقت. اجازه ندادم که شهود من کار کنه.

چقدر راحت خودم رو محروم کردم از این هدیه ی شگفت انگیز خداوند، چقدر راحت خودم رو محروم کردم از هدایت شدن توسط کائنات، چقدر مسیر خودم رو دور کردم و بار خودم رو سنگین کردم. اما اشکالی نداره، همین الان هم که فهمیدم خیلی خوبه، هر روزی که آدم به آگاهی برسه همون روز رو باید غنیمت شمرد. ممکن بود سالهای بسیار بیشتری بگذره و من متوجه این موضوع نشم.

درسته که این همه سال به یک روش زندگی کردن باعث میشه که خیلی وقت ها ناخواسته دوباره برم سراغ عقل و منطق خودم و یادم بره که باید کارها رو به دستان خداوند بسپرم اما هر بار که یادم می افته سریع خودم رو عقب می کشم و میگم خدا جون شما بفرما جلو.

حتی در کارهای ظاهرا بسیار پیش پا افتاده مثل یه خرید ساده هم باید امور رو به دستان خداوند سپرد، اینطوریه که آهسته آهسته شهودت به کار می افته و کم کم الهامات رو دریافت می کنی تا مسیرهایی رو بری که تو رو به اندازه ی سالها جلو می برن. اینطوری می شه که آهسته آهسته رابطه برقرار کردن با خداوند راحت و راحتتر میشه چون در تمام مسیرها ایمان و توکلت رو نشون دادی.

تصمیم دارم پاییز رو با ایمان و توکل شروع کنم، تصمیم دارم تمرین کنم سپردن رو، سپردن و کنار ایستادن رو، تصمیم دارم مسیر هدایت رو برای جهان باز بذارم تا منو هدایت کنه. تصمیم دارم یکبار هم که شده در عمرم دست از عاقل بودن بردارم، میخوام رها بشم از عقل و منطقی که این همه سال سنگش رو به سینه زدم در حالیکه وقتی به عقب بر می گردم و نگاه می کنم تمام زمانهایی که فکر می کردم عقلم منو هدایت کرده در واقع عقل من توسط نیروی بزرگتری هدایت شده.

می خوام از یه آدم عقلایی تبدیل بشم به یه آدم شهودی، بسته دیگه سی و پنج سال عقلانی زندگی کردن، دیگه می خوام با دلم زندگی کنم و ایمان دارم که اگر بتونم از پس این تغییر بربیام نتایج زندگیم بسیار متفاوت خواهد شد.

از خداوند هدایت طلب می کنم در هر لحظه و هر جا.

author-avatar

درباره مریم کاشانکی

من زندگی کردن را ذره ذره یاد گرفتم. سی سالگی سرآغاز تحولی بزرگ در من بود؛ کشف مسیرهای جدید، کشف شاد بودن و لذت بردن از اتفاقات ریز و درشت، کشف عاشقی، کشف ساده گرفتن زندگی، کشف خندیدن از ته دل، کشف خود را دوست داشتن و خلاصه کشف هر چیزی که می توانست از من‌ آدم بهتری بسازد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *