مینی وبلاگ

جنگ بر سر آسمان

در جاده می‌رفتیم، از یک سمت ماه بالا آمده بود و از سمت دیگر خورشید در حال پایین رفتن بود. یک نیمه‌ی آسمان تاریک بود و یک نیمه‌ی دیگر روشن

ماه و خورشید همزمان در آسمان بودند، گویی دو هَوو بودند که بر سر آسمان می‌جنگیدند

در نهایت وقتی خورشید غروب کرد ابرها هم روی ماه را پوشاندند. هیچ کدامشان صاحب آسمان نشدند

author-avatar

درباره مریم کاشانکی

من زندگی کردن را ذره ذره یاد گرفتم. سی سالگی سرآغاز تحولی بزرگ در من بود؛ کشف مسیرهای جدید، کشف شاد بودن و لذت بردن از اتفاقات ریز و درشت، کشف عاشقی، کشف ساده گرفتن زندگی، کشف خندیدن از ته دل، کشف خود را دوست داشتن و خلاصه کشف هر چیزی که می توانست از من‌ آدم بهتری بسازد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.