تشویش
حالا مرا بیتشویش دوست داشته باش
حالا که دیگر نیستم
ای پنهانیترین تمنای من
که نمیدانم در کدام رؤیا میتوانم آشکارت کنم.
مرا چه به این دغلکاری که بگویم دلتنگت نیستم؟
به فرض هم که بگویم
آیا حتی یک سلول در تنم هست که آن را باور کند؟
کاش کلاغ بیهجرت بودی برای سرزمین تنم
نه پرستوی همیشه مهاجر
که نمیتواند به ماندن تن دهد
حتی در تنانهترین وضعیت ممکن.
کاش دوستم داشتی
با تشویش حتی
که همان هم غنیمت بود برای دلی که
نمیتوانست دوستت نداشته باشد.
حالا آسودهخاطر شدی؟
مگر همین را نمیخواستی؟
اینکه من نباشم
تا وجدانت آسوده باشد از اینکه
دوستم نداری.
(اوففف… چه عاشقانهای شد. حس میکنم یک عاشق دلسوخته آن را سفارش داده بود تا برای یادداشت خودکشیاش بنویسم. این متن را که نوشتم در باب نوشتن و نویسندگی به ادراکات تازهای رسیدم که در یادداشت فردا به آن میپردازم. تصور کردهاید آنقدر سادهلوحم که همه چیز را امروز بگویم و فردا کاسهی «چه کنم؟» دست بگیرم؟ نخیر، یک جمله هم غنیمت است برای خالی نماندن سفره.
به خدا که ما اگر گوز شور هم تولید میکردیم یک جایی تولیداتمان ته میکشید، چه رسد به تولید محتوا. قربان خدا بروم که یک مخاطب هم نداریم تا دلمان خوش باشد. البته رفیق بیست سالهام به حکم رودربایستیِ رفیقانه همیشه دنبالم میکند اما او که نمیتواند جور تمام بیمخاطبی مرا یک تنه به دوش بکشد. به یاری خداوند نیاز است.)
الهی شکرت…



