نیایشهای روزانهی من
هر روز از خداوند سهام بخر؛ با قدردانیکردن، با توجهکردن به نعمتهایی که داری، با لبخندزدن، با سپردن کارها به او، با نگران نبودن، با نگاهکردن، با تن را عزیز شمردن، با احترامگذاشتن به زندگی، با شوق داشتن برای یک روز تازه، … و بعد ببین تا آخر سال چقدر سود کردهای از این سهام.
پروردگارا، ارادهی شما اجرا شود؛ هر چه که هست، هر طور که هست. من در ارادهی شما جز خیر نیافتهام.
ای آنکه نزدیکتری از رگ گردن، میشود کمی نزدیکتر شوی؟
الهی، آگاهم که به من آگاهی؛ در تمام دشواریها و در تمام دلخوشیها. آگاهم که عالمی و همراهی و لطیفی و هدایتگری و قادری و یگانهای. یگانهای یعنی اینکه جز تو کسی نیست؛ تو همکاری، تو خانوادهای، تو شغلی، تو خریداری، تو ملکی، تو مالکی، تو دینی، تو دولتی، تو اقتصادی، تو آموزشی، تو کشوری، تو جهانی. وقتی کسی یا چیزی به جز تو نیست چرا باید بترسیم یا غمگین شویم یا نگران؟
آگاهم که به من آگاهی، کمکم کن تا آگاه باقی بمانم.
«من بی تو دمی قرار نتوانم کرد / احسان تو را شمار نتوانم کرد
گر بر تن من زفان شود هر مویی / یک شکرِ تو از هزار نتوانم کرد»
قربان قشنگیهایت بروم من که مدتها پیش از آنکه ما به مرحلهی نیاز برسیم همه چیز را کنار هم میچینی که وقتی میرسیم ببینیم مهیاست هر چیزی که لازم است برای گذشتن از آن مرحله. تو نمیگذاری ترس بر قدمهایمان بنشیند یا غم بر قلبهایمان.
در تلاقی غم و اضطراب، در آن نقطهی تاریک که آدمیزاد را تاب تحمل نیست، همواره نور رحمت شما خواهد تابید؛ هزار بار تابیده است و هزار بار دیگر خواهد تابید. مرا یاری کن تا در این نقاط چشمانتظار نور باقی بمانم.
الهی، هر چه داریم از شما داریم و هر چه هستیم از شما هستیم. نفس از پی نفس هدیه میگیریم و طپش از پی طپش زنده میشویم. قدم از پی قدم بر زمین شما گام مینهیم و لحظه از پی لحظه به سوی شما میآییم. دستمان در دست شماست و پایمان همپای شما. پروردگارا، چشم از ما برمدار که «ما به هر چه خیر از شما برسد فقیریم.»
مگر میشود عاشقت نبود خدای من؟ نمیشود، دست خود آدم نیست که. شما موسیقی را آفریدی، تا ابد میشود با چنین خالقی عاشقی کرد.
خداوند همواره مشغول کار است، من این را میبینم. حتی وقتی که ما اصلن توی باغ نیستیم او دست از کار نمیکشد. یک روز چشم باز میکنیم و میبینیم که اتفاقات ریز و درشت زنجیروار به هم وصل میشوند و نتیجهای را رقم میزنند که شبیه معجزه است. همزمانیهایی که ایجاد کردنشان از هیچ قدرتی ساخته نیست آنقدر روان و طبیعی رخ میدهند که کاملن پیداست دست یک قادر مطلق در کار بوده است. تنها وظیفهی انسان این است که اعتمادش را از دست ندهد. یادآوری میکنم تا وظیفهام را فراموش نکنم.
میدانم مادامی که دستم در دست خداوند باشد لازم نیست نگران چیزی باشم. آبرویم را به او سپردهام و او تضمین کرده است که آبرونگهدار بندههایش است.
تنها چیزی که آرامم میکند به یاد آوردن است؛ به یاد میآورم که سال گذشته این روزها در چه سیاهچالهای بودم و چگونه لطف بیانتهای خداوند طنابی شد و مرا از آن سیاهچاله بیرون کشید. خداوند یادش نمیرود که طنابش را برای ما بیندازد، ماییم که منتظر طناب نمیمانیم، ماییم که تصور میکنیم بدون طناب او میتوانیم از چاه بیرون بیاییم. من همان گورکنام که هر بار گور خودم را با دست خودم میکنم و دوباره با کمک او بیرون میآیم و چندی بعد جای دیگری یک گور تازه میکنم. اما میدانی قشنگش کجاست؟ اینجاست که او هر بار یک طوری نجاتت میدهد که ایمانت به حضورش هزار برابر قویتر میشود. او از حماقتهای تو برای خودش نمونهکار میسازد.
غم فردا را خوردن برای من یعنی تصور میکنم قدرت دست من است و من کارهای هستم، که به جد میکوشم از این گندهپرانیها فاصله بگیرم. تمام سالهایی که تصور میکردم قدرت دست من است قطار زندگیام یک ایستگاه هم جلو نرفت. فردا مال آن کسی است که فردا را به آدمیزاد میبخشد، خودش خوب بلد است از عهدهی فردا برآید.
تو آتش را بر من سرد کردی، همانطور که بر ابراهیم. تو رود را بر من گشودی، همانطور که بر موسی، تو مرا عزیز کردی، همانطور که یوسف را، تو مرا رونق بخشیدی، همانطور که سلیمان را. تو مرا صبر آموختی، همانطور که ایوب را. تمام آنچه برای دیگران کردی همه را یکجا در حق من کردی.
معجزه چیز عجیبی نیست، معجزه همان چیزیست که هر لحظه پیش چشم من است؛ زندگیام.
حالا کجا دست من میرسد به شکرگزاری؟ کجا قد و قوارهی من میخورد به بندگیکردن؟ کجا من اندازهی این همه لطف و رحمتم؟
«من محو خدایم و خدا آن منست
هر سوش مجوئید که در جان منست
سلطان منم و غلط نمایم بشما
گویم که کسی هست که سلطان منست»
