روی شانههای شما
تمام چیزی که برایم مانده؛ بیش و کم، ظاهر و باطن، در یک کلمه خلاصه میشود و آن «اعتماد» است. اعتماد کلمهایست که آن را نه از طریق معنایش و نه از طریق بایدها و نبایدها، بلکه از دل روز و شبهایم درک میکنم.
نه اینکه بدانم باید اعتماد داشته باشم، در حقیقت راهی جز این سراغ ندارم. به اعتماد نه از سرِ تابآوردن یا زندهماندن بلکه از سر لاجرمبودنش اعتماد دارم. نشانهها مرا به معنا رساندهاند نه اینکه باورداشتن به معنا سبب بروز نشانهها شده باشد. صد البته که اینها حامی یکدیگرند و یکی دیگری را تقویت میکند اما ابتدا معلولها آمدهاند و بعد علت معنا پیدا کرده است.
این معنی هرگز در پی تحمیل خودش نبوده و نیست، اصلن این شیوهی شما نیست. شیوهی شما همواره بر این طریق است که نشانهها آشکارکنندهی حقایق باشند. شما هرگز به سراغ اثبات صِرفِ علت بدون تجلی معلولها نبوده و نیستی. نمیخواهی کسی بدون برهان تن به پذیرش چیزی بدهد، حتی به پذیرش خود شما.
پس چطور میشود اعتماد نداشت؟ باید کور باشی، باید بیانصاف باشی، باید نابخرد باشی که اعتماد نکنی.
الهی؛ همه چیز با زمانبندی شما، طبق برنامهریزی شما، با استانداردهای شما و در وقت و مکان مقرر شما. من به قدر کفایت با پاهای خودم رفتهام، هیچ نرسیدم، تنها خسته و درمانده شدم، حالا فقط روی شانههای شما.
الهی شکرت…

