این همه گفتیم لیک اندر بسیچ / بی‌عنایات خدا هیچیم هیچ

هر روز یادآوری می‌کنم تمام آن چیزهایی را که بدون اعجازت ممکن نبودند. عصای موسی چیز عجیبی نبوده است، شما هر روز برای من رود نیل را گشوده‌ای. شما مرا به معجزه باورمند کرده‌ای. سرانگشت لطفت می‌تواند رود نیل را بشکافد و مرده‌ها را زنده کند و من می‌توانم مصادیق سرانگشت لطفت را تبدیل به آلبومی از لحظه‌های زندگی‌‌ام کنم و هر روز با عشق ورق بزنم. 

اگه تمامِ دنیا گفتن اوضاع خرابه تو به قلبت رجوع کن؛ به اون یه ذره نورِ امیدی که شاید خیلی وقت‌ها کمرنگ شده اما هیچوقت خاموش نشده. می‌دونی چرا خاموش نشده؟! چون هیچوقتی نبوده در زندگیمون که آخرِ آخرِ آخرش کارها درست نشده باشه… روزهای سخت نگذشته باشه… کمبودها برطرف نشده باشه.

ما از یک جنگ هشت ساله بیرون اومدیم؛ همه‌مون تبعات جنگ رو به خاطر داریم و کمبودهاش رو تجربه کردیم… اما هیچکدوم از گرسنگی نمردیم. دلیلش این نبود که شاه انبارها‌ رو پر کرده بود و گذاشته بود برای ما

نه…

این خداوند بود که روزیِ ما رو در دلِ جنگ و بعد از اون به ما رسوند

همون خدایی که روزیِ مورچه رو در دلِ خاک بهش می‌رسونه

همون خدایی که گفته «چه بسیارند موجوداتی که توانایی به دست آوردن روزی خود را ندارند. این خداست که به آنها و به شما روزی می‌دهد.»*

همیشه در زندگی «وعده‌ی نیکوتر رو باور کن» (صَدَّقَ بِالْحُسْنَىٰ)

اون وعده‌ای که حالت رو خوب می‌کنه
که بهت امید میده
که دلت رو قرص می‌کنه….

چون این وعده است که وعده‌ی خداونده و هر چیزی غیر از این دروغه.

 

(عنکبوت- آیه ۲۹)

خیلی وقت پیش یه گوشه‌ی بالکن یه لونه‌ی مصنوعی درست کردم به این امید که یه روزی یه پرنده‌ای اون رو تبدیل به خونه‌ی خودش کنه. بالاخره بعد از یه انتظار طولانی این اتفاق افتاد و یه پرنده ساکن این لونه شد. همیشه حواسم بهش هست، سعی می‌کنم از چیزی نترسه. غذا هم اون نزدیکی‌ها می‌ذارم که مجبور نشه خیلی دور بشه.

حالا هر وقت که می‌رم توی بالکن سرش رو میبره پایین که مثلاً من نفهمم یه چیزی اونجا هست. حتما هم خیلی احساس زرنگی می‌کنه؛ با خودش می‌گه یه جای خوب رو به راحتی به دست آوردم، غذا که در دسترسه، هیچ کس هم خبر نداره که من اینجا هستم و در نتیجه در امانم.

نمی‌دونه که خودم جا رو براش مهیا کردم، منم كه حواسم بهش هست و مراقبش هستم.

ماجرای ما با خدا هم دقیقاً همینطوره؛ خودش جا رو برامون مهیا کرده، نعمت رو گذاشته دم دستمون و همیشه مراقبمونه ولی ما فکر می‌کنیم خیلی زرنگیم، فکر می‌کنیم تمام اینها رو خودمون بودیم که به دست آوردیم.

زندگی ِ ما آدم‌ها از دید خدا مثلِ تماشای بی وقفه‌ی یه سریال کمدیه كه میلیونها قسمت داره، از اون بالا نگاه می‌کنه و می‌گه باشه تو خوبی…

اما قشنگیِ داستان اینه که هنوز هم نعمت رو میذاره دم دستمون و هنوز هم مراقبمونه. همونطور که من به ساده‌لوحیِ پرنده می‌خندم و هنوز هم هواش رو دارم.