درون نگاری

آیا واقعا زیسته‌ام؟

جیره‌ی روزانه‌ی من از توجه کردن به خودم چند ساعت اول روز است؛ ساعات مابین ۵ تا ۸ صبح که من آن را مطلقا با کسی تقسیم نمی‌کنم.

وقتی شاهد این هستم که ساختمان‌های زشت و بدقواره، زیر تابش اولین اشعه‌های طلایی خورشید، آنقدر دوست داشتنی می‌شوند که می‌توانند قابل سکونت تلقی شوند، متقاعد می‌شوم که شاهدِ طلوع خورشید بودن تمام چیزیست که نیاز دارم تا بتوانم ادعا کنم که زندگی را زندگی کرده‌ام.

همینکه بتوانم بگویم آنجا بودم و آن صحنه را دیدم و لذت بردم تمام ادله‌ای خواهد بود که برای اثبات زیستنم به آن نیاز دارم؛ اثبات به خودم، به آن خودِ منتقدم که عادت دارد به دنبال دلایل قویتری باشد؛ به دنبال نتیجه‌ای ملموس که ثابت کند عمرت را به بطالت نگذرانده‌ای.

اما چه کسی می‌تواند به او که طلوع خورشید را دیده است و لذت برده است ظنین باشد که آیا واقعا زیسته است یا فقط عمر کرده است؟!!!

هیچ کس، حتی خود منتقدم.

author-avatar

درباره مریم کاشانکی

من زندگی کردن را ذره ذره یاد گرفتم. سی سالگی سرآغاز تحولی بزرگ در من بود؛ کشف مسیرهای جدید، کشف شاد بودن و لذت بردن از اتفاقات ریز و درشت، کشف عاشقی، کشف ساده گرفتن زندگی، کشف خندیدن از ته دل، کشف خود را دوست داشتن و خلاصه کشف هر چیزی که می توانست از من‌ آدم بهتری بسازد.

پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.