خنده اش

من تمام ِ زندگی ام را با خود آوردم، او فقط خنده اش را آورد. اما فکر می کنم من هنوز بدهکارم.

بیشتر بخوانید

بازی کودکانه ی زندگی

در هیاهوی این بازی کودکانه که گاهی خشن می شود و اغلب تا سر حد ممکن احمقانه، خندیدنت قرار نیست که بتواند دردی را دوا کند حتی اگر این چنین مستانه باشد که ندانسته صحه می گذاری بر ابلهانه بودن هر آنچه از باور بیهودگی اش می هراسی.

بیشتر بخوانید

شروع و پایان

شروع شده است، اما معلوم نیست کی و کجا تمام شود.

بیشتر بخوانید

خوشبختی

اگر ندیده بودمت زندگی ام شکل دیگری می داشت که به خوشبختی حتی شبیه هم نبود.

بیشتر بخوانید

مرگ تو

.کم کم داشت باورم می شد که حتی مرگ هم نمی تواند به ماجرای زندگی پایان دهد، تا اینکه تو مردی

بیشتر بخوانید

تلاش بی ثمر

تلاش سراسر بی ثمری است فرار کردن از چشم هایت که به زندگی ام گره خورده اند. مثل فرار کردن از نفس کشیدن است؛ یا خفه می شوم و یا هوا را بسیار عمیق تر می بلعم

بیشتر بخوانید

زندگی خنده هایت را خواهد ربود

زندگی هر آن دلیلی را که برای خندیدن بیابی از تو خواهد ربود. یا دلایلت را مخفی کن یا خنده هایت را.

بیشتر بخوانید