standard

حتی اگر ….

حتی اگر به اندازه ی از هم پاشیدن ِ ناگهانی ِ قاصدکی زمان داشته باشم آن را جز برای دوست داشتنت صرف نخواهم کرد.

بیشتر بخوانید

تلاش بی ثمر

تلاش سراسر بی ثمری است فرار کردن از چشم هایت که به زندگی ام گره خورده اند. مثل فرار کردن از نفس کشیدن است؛ یا خفه می شوم و یا هوا را بسیار عمیق تر می بلعم

بیشتر بخوانید

چرا آمدی که بروی؟

اگر آمده بودی که بروی چرا هی حرف ِ فرداها را پیش می کشیدی؟ ماندن که شمال و جنوب نمی خواهد. باید زودتر از اینها می فهمیدم کسی که جهت ها را می شناسد اهل ماندن نیست.

بیشتر بخوانید
standard

زندگیتان بهاری باد

زندگی هم اگر هست بهاری باشد؛ دلپذیر مثل عطر بهارنارنج، زیبا مثل رنگین کمان، عاشقانه مثل بارش بی دریغ باران و کمیاب مثل فرصت بودن در

کنار آنهایی که دوستشان داریم. زندگیتان بهاری باد.

بیشتر بخوانید

همیشه یک نفر هست

همیشه یک نفر هست که می آید و می ماند. یعنی همیشه باید یک نفر باشد که بیاید و بماند. یک نفر که بودنت با بودنش معنا بگیرد. یک نفر که نبودنش نبودنت باشد. یک نفر که در بودنش انگار تمام ِ دنیا هست و در نبودنش هنوز باشد. اگر او آمد و ماند تو هم بمان که تمام آنچه بوده ای یا خواهی بود به لحظه ای بودنتان می ارزد.

بیشتر بخوانید

بتی که از آنها ساخته اید

بتی که از آنها ساخته اید دیر یا زود خواهد شکست. فقط امیدوارم آنجا باشم و ببینم که آنجا هستید و می بینید.

بیشتر بخوانید

زندگی خنده هایت را خواهد ربود

زندگی هر آن دلیلی را که برای خندیدن بیابی از تو خواهد ربود. یا دلایلت را مخفی کن یا خنده هایت را.

بیشتر بخوانید

تو را باید نگه دارند

تو را باید نگه دارند، هر تار مویت را، هر نفست را، حتی نگاهت را باید نگه دارند برای روز مبادا تا دل به دنبال ذره ای از تو هی منت حافظه را نکشد

بیشتر بخوانید
بعضی آدم ها هستند که همین که هستند یعنی تمام ماجرا
standard

بعضی آدم ها هستند که همین که هستند یعنی تمام ماجرا

بعضی آدم ها هستند که همین که هستند یعنی تمام ماجرا. برای اثبات بودنشان به چیز بیشتری نیاز ندارند؛ فقط کافیست باشند. کافیست هر بار که از در وارد می شوی همان جای همیشگی نشسته باشند. کافیست همان برنامه ی همیشگی را از تلویزیون دنبال کنند. کافیست همان روزمره گی هر روزه شان را داشته باشند. حتی بی هیچ کدام از اینها باز هم هستند؛ بی واسطه، بی دریغ، بی ریا، بی چشمداشت، بی وقفه و حتی بی رمق هنوز هستند. این آدم

بیشتر بخوانید

دوست دارم این حس غریب را

کجا و چگونه من اینگونه آشفته شدم؟ چه گذشت بر من که نمی توانم دوباره بسازمش. کجای راه را اشتباه رفتم؟ چگونه بیابمش آن لحظه ی لعنتی را که مرا از من گرفت. من ِ من کجاست؟ خسته و دلگیرم از این همه آشفتگی، این همه تلاطم روح.

کجا گم کردم خویشتن ِخویش را؟ آنچه را بودم و آنچه را رؤیای بودنش را داشتم. چرا هر چه می جویم کمتر می یابم و همچنان آشفته ترم از دیروز. چرا

بیشتر بخوانید