ادامه...

پاسخ های بیخود به سوالات بیخودتر

پاسخ های بیخودی که معمولا کامپیوتری ها به سوالات غیرکامپیوتری ها می دن وقتی که این سوالات پای تلفن پرسیده میشن:

  • ویروس داری.
  • آپدیت نیستی.
  • فایروالت فعاله.
  • درایورش نصب نیست.
  • کَش رو خالی کن.
  • مودم رو خاموشروشن کن.
  • باطری لپ تاپ رو در بیار.

……

این جواب ها به این دلیل نیست که فکر می کنن طرف نمی فهمه. بلکه به این خاطره که حل کردن مشکلات کامپیوتری پای تلفن مثل این می مونه که از دکتر بخوایم بیمار رو تلفنی درمان کنه بدون معاینه و آزمایش و دارو حتی. پس این دفعه که برای کامپیوترتون مشکلی پیش اومد به جای زنگ زدن به نوه ی خالتون که احتمالا ترم اول دانشگاهه و دوست داره خودی نشون بده، کامپیوتر رو ببرید پیش متخصصین این کار تا هم چرخه ی این کسب و کارها بچرخه و هم اینکه مشکلتون سریع تر رفع بشه.

ادامه...
ادامه...

تجربه ی من از آکنه یا همان جوش صورت – درمان قطعی با روآکوتان

من تا پانزده سالگی پوستی مثل برگ گل داشتم. وقتی میگویم برگ گل واقعا اغراق نمیکنم. پوستی شفاف بدون حتی یک لک، که در اثر خوردن میوه های تازه و آب که از بچگی جز عادت های من بوده، بی نهایت سالم و سرزنده بود. از شانزده سالگی ناگهان آکنه با نرخی نجومی شروع به تولید شدن بر روی پوست من کرد. ابتدا برای چند سال جوش ها فقط بر روی پیشانی بودند. وقتی صحبت از جوش می کنم منظورم یکی دو تا جوش کوچک نیست. منظورم پوشیده شدن کامل پوست با جوش های بسیار بزرگ و متورم است. بر روی پیشانی من حتی یک جای خالی نبود. کسانی که مرا می شناسند کاملا این موضوع را تایید می کنند. کم کم پوست صاف و شفاف من به علت باقی ماندن اثر جوش ها و همچنین تولید مداوم آکنه دچار پیری زودرس شد. چروک و چاله هایی بودند که بر روی پوست بعد از هر جوش باقی می مانند. من هم که نمی توانستم صورتم را دستکاری نکنم (از بس که اعتماد به نفسم پایین آمده بود) به این مساله دامن میزدم.

قاعدتا درمان را شروع کردم. دهها پزشک را دیدم و انواع داروها را مصرف کردم. من که تا قبل از آن نمی دانستم معده در کجای بدن قرار گرفته و وقتی کسی می گفت معده اش درد میکند نمی فهمیدم کجای بدن آدم درد میگیرد که می فهمد معده اش است، بر اثر خوردن انواع و اقسام آنتی بیوتیک ها به خوبی جای معده را یاد گرفتم. تمامِ محلول های پوستی، تمام صابون ها و تمام دارو ها را مورد استفاده قرار دادم. حتی چندین دوره به درمان با داروهای گیاهی روی آوردم. یکی از پزشکان تشخیص داد که احتمالا علت جوش های صورت من ایجاد شدن کیست در…

ادامه...

مقابله با ترس ها

ترسو بودن یا نبودن یه احساس درونیه که هر کس نسبت به خودش داره و توو خلوت خودش میدونه که آدم ترسوئی هست یا نیست. من درباره ی خودم میدونم که هستم چون لیستی دارم شامل حداقل ٢۵ موردِ اساسی که ترس های من هستن و وقتی کنار هم میذاریشون متوجه میشی که بخش ترسوی شخصیتت خیلی پررنگ تر از بخش شجاعشه. چند تا مورد از اون لیست بلند بالا اینا هستن:

١- (اونقدر شجاع نیستم که شماره یک رو بگم 😐) ٢- از دست دادن عزیزان ۳- مسئولیت یک انسان رو داشتن ۴- تصادف ۵- ارتفاعی که محصور نباشه ۶- آدم های عقده ای ۷- تنهایی برای تمام عمر ۸- اسارت ۹- جنگ ۱۰- دردِ زیاد . .

با بعضی از ترس ها سعی کردم مواجه بشم، از خیلی ها هم فرار میکنم، برای خیلی ها هم کاری از دستم بر نمیاد. اما در مجموع یاد گرفتم که خیلی از چیزهایی که ازشون می ترسیم هرگز اتفاق نمی افتن، پس رهاشون میکنم تا وقتی که پیش بیان، اون موقع یه فکری به حالشون میکنم (یا بهتره بگم یه خاکی توو سرم میریزم 😐)

پی نوشت: وقتی میگم مواردِ اساسی منظورم سوسک و موش و مارمولک و غیره نیست. این موجوداتِ بیچاره که سرنوشتشون دوست داشته نشدنه و به اندازه ی کافی سرخورده هستن. دیگه لازم نیست ما با ترسیدن ازشون این سرنوشت شوم رو توو سرشون بزنیم. خدارو شکر از اینا نمی ترسم 😐😜

ادامه...
ادامه...

کمالگرایی

کمالگرایی بیماری متولدین پنجاه و شصته. یه بیماری مزمن و بسیار خطرناک که به سادگی فرصت زندگی کردنِ واقعی و لذت بردن از زندگی رو از این افراد می گیره و تا به حال درمانی به جز خود-درمانی واسش پیدا نشده. یعنی فقط خودت می تونی خودتو درمان کنی به شرطی که اصلا بفهمی و قبول کنی که مبتلایی.

البته علائم خیلی واضحی داره، مثلا اینکه معتقدی هر وقت مُردیم وقت هست واسه خوابیدن. الان باید از زمان استفاده کرد. یا اینکه به درس خوندن تا پای گور ادامه میدی. یا انقدر کار می کنی که انواع مرض هارو میگیری. یا فکر میکنی باید سالی صد تا کتاب خوند. یا نمی تونی تصمیم به ازدواج با یه نفر  بگیری، چون همیشه فکر می کنی از این بهترم واسه تو هست. یه ایمیل که میخوای بنویسی بعد از سیصد بار خوندن و فرستادن باز فکر میکنی بهتر از اینم می تونستی بنویسی. خرید که می کنی بعد از گشتنِ کل شهر هنوز مطمئن نیستی این همونه که باید باشه……

تواناییهات رو اونقدر دست بالا نگیر که زیر فشار له بشی و دست آخر از همه چی ناامید و ناراضی باشی. مطمئن باش برای شاد بودن لازم نیست کوهها رو جابه جا کنی. فقط کافیه خودِ واقعیت باشی، با هرچی که داری و نداری.

ادامه...

عروسی

عروسی می گیریم که هدیه بگیریم. هدیه هامان را می فروشیم که بدهی های عروسی مان را بدهیم. معامله ی جالبی است.

ادامه...

آدم های ماست

بعضی آدم ها هم هستند که مهم نیست چه اتفاقی افتاده باشد؛ چقدر بزرگ، چقدر هیجان انگیز، چقدر ناراحت کننده یا چقدر هر چیزِ دیگر؛ این آدم ها همواره نقشِماسترا به خوبی ایفا می کنند، آن هم از نوع بسیار کم چرب.

ادامه...

اندر مصائبِ دو اسمِ بودن

قدیم ها باب بود که برای بچه ها دو تا اسم انتخاب میکردن. اسمِ شناسنامه اصولا یه اسمِ مذهبی بود و اسم مستعار یه اسم نسبتا فانتزی. در خیلی از فرهنگ ها دو اسمِ بودن رواج داره اما در فرهنگِ ما دلیل  اصلیش این بوده که پدر و مادرها دچارِ سردرگمی شده بودند. از یک طرف فکر میکردن که اگر بچه هاشون اسامی مذهبی داشته باشن در آینده در مدرسه، دانشگاه، محل کار و سایر اجتماعات به نفعشون خواهد بود!!!! اما از طرف دیگه کاملا نگران بودن که بچه ها اون اسامی رو نپذیرن و دوست نداشته باشن. بنابراین به راهِ حل عجیب و غریبی رو آوردن که در عمل واقعا راه حل به حساب نمی اومد. خانواده ی ما هم از جمله ی خانواده هایی بود که دو اسمِ بودن از سال ها قبل در اون باب بود. این مساله حتی در نسل های جدیدِ

ادامه...

معامله ی منصفانه

بچه که بودیم این معامله ی جوجه رنگی در مقابلِ نونِ خشک و دمپایی پاره به نظرمون خیلی منصفانه میومد. همیشه فکر می کردیم که چقدر این پیشنهاد سخاوتمندانه است. نونِ خشک و دمپایی پاره که به هیچ دردی نمیخورن. در حالیکه در مقابلش جوجه رنگی نصیبت میشه که عشق می کنی از بازی کردن باهاش. من خودم چندین بار این معامله رو انجام دادم ولی هر بار جوجه ها به طریقی از بین رفتن. همین طور جوجه اردک ها، و بعد اون لاک پشتِ، همه ی ماهی های شبِ عید، خرگوش ها و ….

ِیه روایتی می گه کارِ خوبیه این کار چون حداقل چند تا از این موجودات عمرِ کوتاهشون رو خوشبخت تر از بقیه سپری خواهند کرد. یا مثلِ فیلمِ “شیندلرز لیست” هر تعدادی که میشه رو باید نجات داد. نه می تونم با اطمینان رد کنم و نه تایید، فقط به دلیلی نامعلوم دست و دلم با این روایت ها هماهنگ نمیشه. هنوز هم نمی دونم معامله کردن بر سر ِ “وجود ها” منصفانه است یا نه.

ادامه...

نان دل خوردن

هرگز، هیچ کسی، در هیچ زمانی و در هیچ کجای دنیا نانِ دلش را نخورده است. بعضی ها نانِ زبانشان را می خورند، بعضی ها نانِ مغزشان را، برخی نانِ بازویشان را، عده ای نان تن ِ شان را، بعضی دیگر نانِ چهره شان را، بعضی ها نانِ هنرشان را و عده ای هم نان ِ پدرشان را. اما اگر شنیدید که فلانی نانِ دلش را میخورد بدانید که دروغِ مضحکی بیش نیست. کارِ دل نان دادن نیست. رویش حساب نکنید

ادامه...

روابط دردناک بی سرانجام

بعضی روابط مثل اثرِ زخمی هستن که سالها روی بدنت بوده و فکر می کردی که دیگه هیچوقت قرار نیست از بین بره و یه روز صبح بیدار میشی و می بینی که نیست. جوری نیست که انگار هیچوقت نبوده. روابط ِ دردناک ِ بی سرانجام.

ادامه...