مغز ما جعبه ی جواهرات ارزشمند ماست

من یاد گرفتم که از معده ام به عنوان سطل زباله استفاده نکنم، مثلا اگه نمیشه یه غذایی رو نگه داشت و من جا ندارم که اون غذارو بخورم قطعاً می ریزمش دور اما به زور نمی خورمش که مثلا حروم نشه چون فهمیدم که اسم این کار “اسراف نکردن” نیست، بلکه اسمش تبدیل کردن معده به سطل زباله است

بیشتر بخوانید

متعادل بودن

تقریبا مطمئنم که من هرگز روی بدنم تأتو نخواهم کرد؛ چون هیچ نقشی، هیچ نوشته ای، هیچ عقیده ای و هیچ چیزی برای من اونقدر خاص نیست که حاضر باشم تا آخر عمرم بپذیرمش و تمام عمر جلوی چشمم باشه. من اگه بچه ای می داشتم هیچوقت نمی تونستم اسمی براش انتخاب کنم چون هیچ اسمی هم برام اونقدر خاص

بیشتر بخوانید

جهان بر پایه ی خیر است

بذار یه چیزی بهت بگم که خیالت راحت بشه؛ جهان بر پایه ی خیره، نیروی خیر تنها نیروی حاکم بر جهانه. هر اتفاقی که در هر گوشه ای از جهان می افته که شاید از نظر ما منفی یا مثبت باشه، تولد ها و مرگ و میرها، دوستی ها و دشمنی ها، جنگ ها و صلح ها، همه و همه

بیشتر بخوانید

چالش ۲۱ روز نظم و ترتیب – قراره آدم منظمی بشم :دی

من آدم به شدت شلخته ای هستم، هر جاییکه پامو می ذارم اونجارو شلوغ و به هم ریخته می کنم، هیچوقت نمی تونم اون موقعی که باید وسیله ها رو سر جاشون بذارم و فضا رو مرتب نگه دارم. از یه پدر ارتشی ِ به شدت مرتب چنین دختر شلخته ای بعیده واقعا،‌ ولی خب هستم دیگه.? البته باید اینو

بیشتر بخوانید

چیزهای کوچیک رو ببین و ازشون لذت ببر

خیلی سخته که بتونی از موفقیت های کوچیک لذت ببری، از خوشی های کوچیک شاد بشی، بابت نعمت های کوچیک سپاسگزار باشی، از تغییرات کوچیک شروع کنی. خیلی سخته که تمام این چیزهای کوچیک برات انگیزه باشن و ناامید نشی، اما فقط در اینصورته که موفقیت های بزرگ، خوشی های بزرگ و نعمت های بزرگ به سراغت میان. فقط در

بیشتر بخوانید

اجازه بدیم بچه ها قهرمان باقی بمونن

وقتی بچه ای خودت رو زیبا میدونی چون واقعا هستی. خودت رو خلّاق میدونی چون هستی. خودت رو باهوش میدونی چون هستی. خودت رو خوش اخلاق و مهربون میدونی چون هستی. خودت رو باعُرضه می دونی چون هستی…. هرچی بزرگتر میشی از گوشه و کنار می شنوی که “در مقایسه” با بقیه ی بچه ها زیبا نیستی، در مقایسه با بقیه باهوش نیستی، خلاق

بیشتر بخوانید

بیننده ی بدون قضاوت

توی یوگا یه اصطلاحی داریم به اسم “دارشا“، یعنی “بیننده ی بدون قضاوت“. ازت میخوان که نسبت به بَدَنت دارشا باشی، یعنی از اثر  ِحرکات روی بدنت و همین طور از تمام حس هایی که داری “فقط” آگاه باشی بدون اینکه بخوای بدنت رو قضاوت کنی. اگه بتونیم در تمام ِ زندگیمون دارشا باشیم حالمون خیلی خوب خواهد بود. اینکه

بیشتر بخوانید

من اصلا گیج نیستم، می دونم تو هم نیستی

یه بار از یه کلینیک وقت ِ چشم پزشکی گرفتم. از کرج رفتم تهران و توی اوج شلوغی ِ تهران به سختی خودمو رسوندم به کلینیک. وارد شدم و حضورمو به منشی دکتر اعلام کردم. منشی گفت دکتر عمل داره و با یک ساعت تاخیر میاد. منم از فرصت استفاده کردم و پیش دو تا دکتر  ِ دیگه توی همون

بیشتر بخوانید

کتاب خواندن یا مورد عجیب بنجامین باتن

داستانِ کتاب خواندن من داستانِ “مورد عجیب بنجامین باتن” است. من کتاب خواندن را با «ربه کا» ی دافنه دوموریه شروع کردم. در سیزده سالگی شکسپیر را خواندم و در سالهای قبل و بعد از آن خودم را با خواندن «خشم و هیاهو» ی ویلیام فاکنر، «دوبلینی ها» ی جیمز جویس، «مسخ» کافکا، «به سوی فانوس دریایی» ویرجینیا وولف، «ضیافت»

بیشتر بخوانید

احمق نباشیم

پدر من یه عمر سیگار می کشید، وقتی میگم یه عمر منظورم از شونزده سالگی تا حدود شصت سالگیه و در تمام این سالها آمار دو پاکت سیگار در روز رو داشت. از این عمر طولانی، حدود بیست و خورده ای سالش هم نصیب من شد. در تمام اون سالها من متنفر بودم از سیگار، از بوی موندگی ِ تهوع

بیشتر بخوانید