اگر یک سال از او دور بودی…

اگر یک سال ِ پیش کسی را دوست داشتی و یک سال است که او را ندیدی، پس دیگر مطمئن نباش که هنوز هم بتوانی دوستش داشته باشی. آدم ها در طول یک سال میتوانند تبدیل به شخص دیگری شوند و به احتمال زیاد هم می شوند. یک سال از زندگی می تواند از ما فردی را بسازد که به هیچ وجه شبیه کسی که قبلا بودیم نباشیم. وقتی آدم ها این یک سال را با هم میگذرانند فرصت پیدا میکنند که تغییرات را هضم کنند و در واقع یک تصور ِ خیالی از یکدیگر نمی سازند، بلکه با خودِ واقعی هم زندگی می کنند.

پس حداکثر تا شش ماه می توان از کسی دور بود و همچنان ادعا به شناخت او داشت. بعد از آن بهتر است یا اصلا به سراغش نروی و یا همه چیز را از نو شروع کنی.

ادامه...

تجربه ی من از غلبه بر استرس و بی خوابی

وقتی که ۲۴ ساله بودم اتفاقی برای من افتاد که هر چند در نوع خودش بسیار پیش پا افتاده بود اما باعث شد که کم کم اضطراب شروع به ته نشین شدن در عمیق ترین لایه های ذهن من بکنه. این اتفاق مصادف شد با یه پایان نامه ی عذاب آور که انگار قرار نبود هیچ وقت تموم بشه و یه شغل بسیار پُر تنش. اینها دست به دست هم دادن و باعث شدن که استرس هر روز بیشتر و بیشتر در من قوت بگیره. وقتی از خونه بیرون میرفتم فقط دوست داشتم برگردم خونه و و وقتی خونه بودم دوست داشتم نباشم. هیچ کجا آروم و قرار نداشتم. نمی دونستم دقیقا چِمه فقط میدونستم که هیچ چیزی نمیتونه خوشحالم کنه و از هیچ لحظه ای لذت نمی بردم. کم کم سرگیجه های عصبی شروع شدن و تعداد تارهای سفید ِ مو در بین موهام هر روز بیشتر می شد. هیچ کدوم از اینها چندان مهم نبودن اما بعد از چهار سال به خودم اومدم و دیدم که چهار ساله که نخوابیدم. شاید این حرف به نظر غیرممکن و خنده دار بیاد، اما کسانی که گرفتار بیخوابی هستن کاملا می دونن من دارم راجع به چی صحبت میکنم. ( فردی رو دیدم که ۱۲ سال نخوابیده بود. )

شب ها تا ساعت ۲ خودم رو مشغول به کار نگه میداشتم و وقتی همه خواب بودن و هیچ نور و یا هیچ صدایی نبود و من دیگه واقعا خسته بودم می رفتم که بخوابم البته به این امید که بتونم. دقیقا دو ساعت درگیر بودم تا خوابم ببره. بالاخره خوابم می بُرد اما نیم ساعتِ بعد با یه کابوس از خواب بیدار می شدم و دوباره دو ساعت ِ کامل دیگه درگیرِ خوابیدن بودم ادامه...

ماجراهای خواهر عروس

جمعه بود. جمعه ی قبل از عروسی سمانه. عروسی سمانه چهارم مرداد بود، روز چهارشنبه.

جمعه من بعد از حدود یک هفته برگشتم خونه ی پدری. یک هفته ی طاقت فرسا کار کردن تو خونه ی سمانه که بتونیم تا روز عروسی خونه رو آماده کنیم. اضافه کاریهای بی موردی که مجبور شدیم انجام بدیم. هر شب ساعت ۱ خوابیدن و ساعت ۶ بیدار شدن. یک بند کار کردن. استرس ِ اینکه بالاخره میرسیم این همه کار رو تموم کنیم یا نه. هماهنگی های روزهای آخر نزدیک به عروسی.

همه ی اینا اونقدر مارو خسته کرده بود که وقتی جمعه رسیدم خونه ی پدر و یه دوش گرفتم همونطوری با موهای خیس رفتم روی تخت و یادم میاد که داشتم با لبخند به حرفهای پدر گوش میکردم که نمیدونم راجع به چی حرف میزد. بعدش دیگه یادم نمیاد چی شد، یادم نمیاد کِی خوابیدم. مثل لحظاتی قبل از بیهوش شدن برای عمل جراحی که وقتی چشم باز میکنی میبینی اومدی بیرون و اصلا نمیدونی که این مدت چطوری گذشته. یه حس بی خبری خیلی خوبیه.

یک ساعت شد که در این حالت بودم و وقتی بیدار شدم در واقع بیدار نشدم بلکه دوباره زنده شدم. اما هنوز اونقدر خسته بودم که برگشتم قزوین تا دو روز دور باشم از ماجراهای عروسی. دوشنبه صبح دوباره کرج بودم. از همون موقع که رسیدم آخرین آماده سازی هارو برای عکاسی انجام دادم تا یه کم خیالم راحتتر بشه که البته هیچ جوری راحت نمیشد.

تهیه کردن کم و کسریها از لیست بلند بالای سمانه، من و ساناز رو به معنای واقعی کلمه نابود کرد. اما هیچ کدوم اینها قابل مقایسه با…

ادامه...
ادامه...

حال خراب من و این خانه

روزی می آید که آمدن و نیامدنت چندان تفاوتی به حال خراب ِ من و این خانه نمی کند.

نه من دیگر آن من ِ قبل از رفتنت هستم و نه بهار دیگر به این خانه سر می زند که سر هم اگر بزند نصیبش چیزی جز نشستن پای درد ِ دل شمعدانی ها نخواهد بود.

تا آن روز خدا میداند که من ِ خسته، چگونه هر شب ِ وامانده را بی هیچ نشانه ای از آمدنت صبح می کنم.

ادامه...

مسئول بودن

ما بچه که بودیم علاقه ی خیلی زیادی به شهربازی داشتیم. یه شهربازی تو تهران بود به اسم مینی سیتی که به خاطر اتفاق بدی که اون سال واسه یکی از وسیله ها افتاده بود و یه عده ای اونجا مرده بودن و مشتری هاشو از دست داده بود پیشنهاد های غیر قابل رد کردن گذاشته بود.

مثلا اینکه یه ورودی مختصری میدادی و بعد همه ی وسیله ها تا شب مجانی بود. ما هم که میخواستیم ورودی ای که دادیم واسشون حلال باشه هر وسیله رو دو هزار بار سوار میشدیم.

شهربازی تهران، پارک ارم، شهربازی چمران کرج، و گاهی شهربازی هایی که توو شهرهای دیگه به تورمون میخورد همه رو کاملا آباد کردیم. اما همیشه یه قانون داشتیم؛ باید خطرناکترین وسیله هارو در خطرناک ترین موقعیتِ اون وسیله سوار می شدیم. چون خودمون رو خفن و خبره ی شهربازی می دونستیم و برامون افت داشت که وسیله های معمولی سوار شیم.

توو تمام این مدت مادر من بدون اینکه مخالفت یا ممانعتی بکنه اون پایین می ایستاد و شاهد خل و چل بازیهای ما بود. الان که فکر میکنم میگم چطور ممکنه آدم بتونه دلش رو انقدر بزرگ کنه که با وجود تمام ِ خطرهایی که وجود داره اجازه بده بچه ها چنین تجربه هایی داشته باشن. اگه خودم بودم فکر نمی کنم دل و جرات چنین ریسکی رو می داشتم. اما فقط اینطوریه که بچه ها یاد میگیرن و چقدر سخته مسئول بودن 😐😐

ادامه...

سوتی های دانشجویی

دورانِ دانشجوییِ من پُر بود از سوتی های ریز و درشت. یه شب قبل از خواب، توو خونه ی دانشجویی، رفتم دستشویی؛ مسواک زدم، گلاب به روتون بقیه ماجرا رو انجام دادم، بلند شدم و دقیقا همون موقعدوبارهمسواک زدم 😐😐 یعنی حتی از مزه ی دهنم هم نفهمیدم که من همین الان مسواک زده بودم 🤔

وَسَطای مسواکِ دوم بود که فهمیدم. احتمالا ذهنم خیلی درگیر بوده، توجیه بهتری نمیشه آورد که کمتر ضایع باشه. 😕

ادامه...

تماس با ۱۱۸

یه بار زنگ زدم ۱۱۸، اپراتور گفت مثلا راهنمای شماره ی فلان، بفرمایید.خانمی که گوشی رو برداشت به محض جواب دادن گفت   گوشی

مطمئنم کاملا می تونید لحنش رو تصور کنید. کلمه ی کلیدیلطفاهم که خدارو شکر هیچ جایی توو فرهنگ ما نداره.

گفت گوشی اما یادش رفت که منو هُلد کنه و اون طرف به مکالمه ای که با موبایلش با یه خانمِ دیگه راجع به عروسی دیشب داشت ادامه داد. من هی مونده بودم که قطع کنم یا نکنم و اصلا شک کرده بودم که به ۱۱۸ زنگ زدم یا جای دیگه. توو همین کش و قوس بودم که اومد این طرف گفت بفرمایید. من گفتمخانم من با ۱۱۸ تماس گرفتم؟گفت: “وقتی میگم بفرمایید یعنی بفرمایید دیگه.” (با همون لحن آشنا) منم گفتم آخه شما داشتید راجع به عروسی دیشب صحبت می کردید فکر کردم اشتباهی با جای دیگه ای تماس گرفتم. برای یک دقیقه سکوت خاصی حکمفرما شد و فکر می کنم حداقل تا مدتی سرِ کار به تلفن های شخصیش جواب نداد.

ادامه...
ادامه...

فمنیسم از نگاه یک زن

در بین تمام عقاید و مکاتبی که در طول قرنها در بین انسانها رواج داشته، فمنیسیم به طور قطع منحرف کننده ترین و آسیب زننده ترین اونهاست؛ چرا که این مکتب زنان رو هدف قرار داده که پرورش دهنده و تربیت کننده ی نسل ها هستن و هر قدمی که برمیدارن تاثیر مستقیمی بر روی آینده ی جامعه خواهد داشت. در واقع اونها تعیین کننده مسیر جوامع هستن. بنابراین وقتی که بشه زنان رو تحت کنترل داشت میشه بر روی کل جامعه تسلط داشت.

وقتی ما جنگ بر سر چیزی رو شروع میکنیم یعنی در وهله ی اول پذیرفتیم که مالکِ اون چیز نیستیم و باید برای به دست آوردنش تن به مبارزه بدیم. بنابراین این باور در ما ایجاد میشه که حقوق ما توسط عوامل بیرونی از ما گرفته شده و ما باید با اون عوامل بیرونی بجنگیم تا بتونیم حقوقِ از دست رفته مون رو زنده کنیم.

دقیقا همین جاست که باورهای غلط در ما شروع به شکل گرفتن می کنن و به قول عباس منش جهان دقیقا شرایط رو برای ما طوری رقم میزنه که به ما ثابت بشه که این باورها درست هستن. یعنی آدم هایی بر سر راه ما قرار میگیرن که واقعا حقوق ما رو نقض میکنن، ما در جایی مشغول به کار میشیم که حقوق ما در نظر گرفته نمیشه، با فردی ازدواج میکنیم که به حقوق ما احترام نمیذاره و هر روز زنانی رو میبینیم که حقوقشون پایمال شده و بنابراین بیشتر و بیشتر به این باور میرسیم که کسانی از بیرون قادر هستن حقوق مارو نقض کنن و ما باید با اونها مبارزه کنیم تا اجازه ی این کار رو بهشون ندیم و در نهایت اگر موفقیت های کوچیکی در این مسیر به دست بیاریم میذاریم به این حساب که حرکت های ما موثر…

ادامه...

اندر مضامین نهفته در فیلم سینمایی سیب ترش

امروز یه فیلم دیدم؛ “سیب ترش”. البته از اواسط فیلم رسیدم. ماجرا از این قرار بود که یه جناب سروان در حین عملیات گروگان گیری به طور ناخواسته باعث مرگ یه نفر شد. طرف سرش خورد به دیوار و مرد، در حالیکه سروان بهش قول داده بود که اگه به من اعتماد کنی ازت حمایت میکنم. بعد از مرگ اون طرف سروان به شدت دچار عذاب وجدان شده بود و هر شب کابوس میدید؛ یا خواب خود پسرِ رو میدید یا خواب خانواده اش رو.

خانواده ی اون پسر هم از سروان شکایت کردن اما دادگاه حکم به برائت سروان داد. عذاب وجدان سروان به جایی رسید که تصمیم گرفت درخواست انتقال خودش به بخش اداری رو بده که اطرافیانش گفتن آخه بابا جان این چه کاریه، حالا تو یه اشتباهی کردی، برای هر پلیسی ممکنه پیش بیاد، حالا به جای این کارها بیا برو براشون جبران کن. سروان هم گفت اونها سایه ی منو با تیر میزنن و این حرفها، بقیه هم گفتن بالاخره این وسط یه نفر پیدا میشه که به حرف تو گوش بده؛ یه خواهری، برادری،‌ کسی.

سروان هم فرداش انرژی گرفت و بلند شد رفت که یه جوری جبران کنه. به طور مثلا نامحسوس خواهر پسره رو سوار ماشین کرد و هر جا خواهره خواست بردش. آخر شب هم گفت باز هم هر کاری داشتید به من خبر بدید، شماره تماس هم داد. دختره هم تماس گرفت و با هم رفتن یه جایی. نگو که خواهره از همون اول فهمیده که این همون جناب سروانه (حالا از کجا فهمیده؟!! خوب بابا جان همین دو روز پیش دادگاه بود، همه ی کس و کار طرف تو دادگاه بودن وقتی حکم میدادن. اما جناب سروان فکر میکرد اگر عینک آفتابی بزنه شناسایی نمیشه.)

دختر ِ که میفهمه این همون…

ادامه...