standard

احمق نباشیم

پدر من یه عمر سیگار می کشید، وقتی میگم یه عمر منظورم از شونزده سالگی تا حدود شصت سالگیه و در تمام این سالها آمار دو پاکت سیگار در روز رو داشت. از این عمر طولانی، حدود بیست و خورده ای سالش هم نصیب من شد. در تمام اون سالها من متنفر بودم از سیگار، از بوی موندگی ِ تهوع

بیشتر بخوانید

گذشت نکن، ببخش

هرگز گذشت نکن، گذشت کردن احمقانه ترین کار دنیاست و اگه فکر می کنی که می تونی گذشت کنی سخت در اشتباهی. هیچ آدمی توان گذشت کردن رو نداره، تو فکر می کنی که گذشت کردی اما در واقع سکوت کردی و تمام حرفها و حس هاتو سرکوب کردی. اما اونا یه جایی در وجود تو ته نشین می شن

بیشتر بخوانید
standard

حس و حال های پاییزی

تمام حس وحال های پاییزی ات را تنگ در آغوش بگیر؛ چه اگر همین پاییز عاشق شده ای، چه اگر دوری اش غمگین ترین پاییز زندگی ات را رقم میزند، چه اگر سرخوشی از رقص رنگها چه اگر دلگیری از غروبهای زودهنگام و درازای شبها… همه و همه را دوست داشته باش چرا که همه شان جزئی از تو هستند،

بیشتر بخوانید

چه ساده دلم من…

بارها آزموده ام آدم ها را به آزمون ِ وفا و هر بار این منم که شکست می خورم در این آزمون دردآور که گُمان می کنم این یکی دیگر می داند چیست وفا و حرمت نگه می دارد وفاداری را و چه ساده دلم من…..  

بیشتر بخوانید

پیاز

پیاز همیشه به داد آدم می رسه؛ برای پنهان کردن اشک های واقعی پشت اشک های مصنوعی…

بیشتر بخوانید

خودمان را فقط با خودمان مقایسه کنیم!!

این ظلم را در حق خودمان نکنیم که خود را در کفه ی سنجش و مقایسه با دیگران قرار دهیم. نگوییم فلانی در ۱۸ سالگی رانندگی کرد و من در سی سالگی، فلانی کسب و کارش را در فلان زمان راه انداخت و من هنوز هیچ کاری نکرده ام،‌ فلانی فلان موقع ازدواج کرد و من هنوز تنها هستم، ….

بیشتر بخوانید

روحتان کثیف است

روحتان کثیف است؛ همچون روح فرزندی که مرگ پدر و مادرش را انتظار می کشد تا از مصائب ِ کهولتشان خلاص شود. ننگ بر هوای مشترکی که همه مان را زنده نگهداشته. شکسته باد پایی که هم پایتان می شود. بسته باد دهانی که آوازتان را همسرائی می کند. حرام باد آبی که از آبروی ریخته می نوشید. طاعون باد

بیشتر بخوانید

صدای نا آشنا

صدایِ نا آشنایی از اتاق ِ کناری، بی آنکه هرگز صاحبِ صدا را دیده باشم و بی آنکه بدانم چرا، تلخ ترین خاطراتم را ورق می زند…

بیشتر بخوانید

پهلوون پنبه

تقریبا بیست و هشت ساله که ما با یکی از خاله هام همسایه هستیم، اونا سر ِ‌کوچه هستن و ما وسطای کوچه. شوهر خاله ام همیشه یه آدم دُرُشت و چاق بود. من هم وقتی بچه بودم یه بچه ی خپل و چاق بودم. شوهر خاله ام به من یه لقب داده بود؛ “پهلوون پنبه”. من یه پهلوون‌ِ پنبه ای

بیشتر بخوانید

پروژه ی ساده گرفتن زندگی

من هم مثل خیلی از آدم ها حساسیت هایی دارم که اغلب موجب آزار خودم و گاهی هم آزار دیگران می شه. یکی از حساسیت های من در مورد ِ ارزش قائل نشدن برای وقت ِ دیگرانه. آدم هایی که برای وقت ِ دیگران ارزش قائل نمی شن منو بی نهایت ناراحت و عصبانی می کنن. وقتی فردی با کسی

بیشتر بخوانید