Category: درون نگاری

مغز ما جعبه ی جواهرات ارزشمند ماست

من یاد گرفتم که از معده ام به عنوان سطل زباله استفاده نکنم، مثلا اگه نمیشه یه غذایی رو نگه داشت و من جا ندارم که اون غذارو بخورم قطعاً می ریزمش دور اما به زور نمی خورمش که مثلا حروم نشه چون فهمیدم که اسم این کار “اسراف نکردن” نیست، بلکه اسمش تبدیل کردن معده به سطل زباله است

بیشتر بخوانید
standard

متعادل بودن

تقریبا مطمئنم که من هرگز روی بدنم تأتو نخواهم کرد؛ چون هیچ نقشی، هیچ نوشته ای، هیچ عقیده ای و هیچ چیزی برای من اونقدر خاص نیست که حاضر باشم تا آخر عمرم بپذیرمش و تمام عمر جلوی چشمم باشه. من اگه بچه ای می داشتم هیچوقت نمی تونستم اسمی براش انتخاب کنم چون هیچ اسمی هم برام اونقدر خاص

بیشتر بخوانید

جهان بر پایه ی خیر است

بذار یه چیزی بهت بگم که خیالت راحت بشه؛ جهان بر پایه ی خیره، نیروی خیر تنها نیروی حاکم بر جهانه. هر اتفاقی که در هر گوشه ای از جهان می افته که شاید از نظر ما منفی یا مثبت باشه، تولد ها و مرگ و میرها، دوستی ها و دشمنی ها، جنگ ها و صلح ها، همه و همه

بیشتر بخوانید
standard

بیننده ی بدون قضاوت

توی یوگا یه اصطلاحی داریم به اسم “دارشا“، یعنی “بیننده ی بدون قضاوت“. ازت میخوان که نسبت به بَدَنت دارشا باشی، یعنی از اثر  ِحرکات روی بدنت و همین طور از تمام حس هایی که داری “فقط” آگاه باشی بدون اینکه بخوای بدنت رو قضاوت کنی. اگه بتونیم در تمام ِ زندگیمون دارشا باشیم حالمون خیلی خوب خواهد بود. اینکه

بیشتر بخوانید
standard

کتاب خواندن یا مورد عجیب بنجامین باتن

داستانِ کتاب خواندن من داستانِ “مورد عجیب بنجامین باتن” است. من کتاب خواندن را با «ربه کا» ی دافنه دوموریه شروع کردم. در سیزده سالگی شکسپیر را خواندم و در سالهای قبل و بعد از آن خودم را با خواندن «خشم و هیاهو» ی ویلیام فاکنر، «دوبلینی ها» ی جیمز جویس، «مسخ» کافکا، «به سوی فانوس دریایی» ویرجینیا وولف، «ضیافت»

بیشتر بخوانید

گذشت نکن، ببخش

هرگز گذشت نکن، گذشت کردن احمقانه ترین کار دنیاست و اگه فکر می کنی که می تونی گذشت کنی سخت در اشتباهی. هیچ آدمی توان گذشت کردن رو نداره، تو فکر می کنی که گذشت کردی اما در واقع سکوت کردی و تمام حرفها و حس هاتو سرکوب کردی. اما اونا یه جایی در وجود تو ته نشین می شن

بیشتر بخوانید
standard

حس و حال های پاییزی

تمام حس وحال های پاییزی ات را تنگ در آغوش بگیر؛ چه اگر همین پاییز عاشق شده ای، چه اگر دوری اش غمگین ترین پاییز زندگی ات را رقم میزند، چه اگر سرخوشی از رقص رنگها چه اگر دلگیری از غروبهای زودهنگام و درازای شبها… همه و همه را دوست داشته باش چرا که همه شان جزئی از تو هستند،

بیشتر بخوانید

چه ساده دلم من…

بارها آزموده ام آدم ها را به آزمون ِ وفا و هر بار این منم که شکست می خورم در این آزمون دردآور که گُمان می کنم این یکی دیگر می داند چیست وفا و حرمت نگه می دارد وفاداری را و چه ساده دلم من…..  

بیشتر بخوانید

روحتان کثیف است

روحتان کثیف است؛ همچون روح فرزندی که مرگ پدر و مادرش را انتظار می کشد تا از مصائب ِ کهولتشان خلاص شود. ننگ بر هوای مشترکی که همه مان را زنده نگهداشته. شکسته باد پایی که هم پایتان می شود. بسته باد دهانی که آوازتان را همسرائی می کند. حرام باد آبی که از آبروی ریخته می نوشید. طاعون باد

بیشتر بخوانید

پهلوون پنبه

تقریبا بیست و هشت ساله که ما با یکی از خاله هام همسایه هستیم، اونا سر ِ‌کوچه هستن و ما وسطای کوچه. شوهر خاله ام همیشه یه آدم دُرُشت و چاق بود. من هم وقتی بچه بودم یه بچه ی خپل و چاق بودم. شوهر خاله ام به من یه لقب داده بود؛ “پهلوون پنبه”. من یه پهلوون‌ِ پنبه ای

بیشتر بخوانید