شکست عشقی

زنگ زد گفت: «یه نسخه از پایان نامه ی فوق لیسانست رو بده به من.» من خیلی خوشحال شدم گفتم: «واقعا میخوای پایان نامه ی منو داشته باشی؟!»

گفت: «آره، حجمش خیلی زیاده، میخوام پشت برگه هاش چک نویس کنم ورق سفید حروم نشه.» 😐 😐

به نظرم ضایع ترین نوع شکست ِ عشقی بود. ☹️

 

ادامه...
ادامه...

عمل دماغ

چند باری رفتم مطب یه دکتر گوش و حلق و بینی که گوشم رو چک کنم. اگه رفته باشید می دونید که توو مطب این پزشکانِ عزیز همه رسما توو دماغِ همدیگه هستن. توو یکی از این مراجعات یه دختر تقریبا هجده ساله (از حرفهایی که راجع به مدرسه و کنکور میزد فهمیدم) کنار من نشسته بود که خیلی بی مقدمه از من پرسید:”خانوم شما دماغتو اینجا عمل کردی؟” منم با اعتماد به نفس گفتم: “نه من دماغمو عمل نکردم.” که اون در جواب گفت:”آهان، خدارو شکر، ترسییییدم.” (یعنی دقیقا با همین لحن)

خوشحال بود که کار دکتر احتمالا دیگه انقدر بد نیست و قرار نیست دماغش شبیه این لنگه کفشی بشه که رو صورت منه. هنوزم نمیدونم واقعا چرا این حرفو زد!!! احتمالا اقتضای سنش بوده اگه بخوایم خوشبین باشیم 😒

ادامه...

ماجراهای خواهر عروس

جمعه بود. جمعه ی قبل از عروسی سمانه. عروسی سمانه چهارم مرداد بود، روز چهارشنبه.

جمعه من بعد از حدود یک هفته برگشتم خونه ی پدری. یک هفته ی طاقت فرسا کار کردن تو خونه ی سمانه که بتونیم تا روز عروسی خونه رو آماده کنیم. اضافه کاریهای بی موردی که مجبور شدیم انجام بدیم. هر شب ساعت ۱ خوابیدن و ساعت ۶ بیدار شدن. یک بند کار کردن. استرس ِ اینکه بالاخره میرسیم این همه کار رو تموم کنیم یا نه. هماهنگی های روزهای آخر نزدیک به عروسی.

همه ی اینا اونقدر مارو خسته کرده بود که وقتی جمعه رسیدم خونه ی پدر و یه دوش گرفتم همونطوری با موهای خیس رفتم روی تخت و یادم میاد که داشتم با لبخند به حرفهای پدر گوش میکردم که نمیدونم راجع به چی حرف میزد. بعدش دیگه یادم نمیاد چی شد، یادم نمیاد کِی خوابیدم. مثل لحظاتی قبل از بیهوش شدن برای عمل جراحی که وقتی چشم باز میکنی میبینی اومدی بیرون و اصلا نمیدونی که این مدت چطوری گذشته. یه حس بی خبری خیلی خوبیه.

یک ساعت شد که در این حالت بودم و وقتی بیدار شدم در واقع بیدار نشدم بلکه دوباره زنده شدم. اما هنوز اونقدر خسته بودم که برگشتم قزوین تا دو روز دور باشم از ماجراهای عروسی. دوشنبه صبح دوباره کرج بودم. از همون موقع که رسیدم آخرین آماده…

ادامه...

سوتی های دانشجویی

دورانِ دانشجوییِ من پُر بود از سوتی های ریز و درشت. یه شب قبل از خواب، توو خونه ی دانشجویی، رفتم دستشویی؛ مسواک زدم، گلاب به روتون بقیه ماجرا رو انجام دادم، بلند شدم و دقیقا همون موقعدوبارهمسواک زدم 😐😐 یعنی حتی از مزه ی دهنم هم نفهمیدم که من همین الان مسواک زده بودم 🤔

وَسَطای مسواکِ دوم بود که فهمیدم. احتمالا ذهنم خیلی درگیر بوده، توجیه بهتری نمیشه آورد که کمتر ضایع باشه. 😕

ادامه...

تماس با ۱۱۸

یه بار زنگ زدم ۱۱۸، اپراتور گفت مثلا راهنمای شماره ی فلان، بفرمایید.خانمی که گوشی رو برداشت به محض جواب دادن گفت   گوشی

مطمئنم کاملا می تونید لحنش رو تصور کنید. کلمه ی کلیدیلطفاهم که خدارو شکر هیچ جایی توو فرهنگ ما نداره.

گفت گوشی اما یادش رفت که منو هُلد کنه و اون طرف به مکالمه ای که با موبایلش با یه خانمِ دیگه راجع به عروسی دیشب داشت ادامه داد. من هی مونده بودم که قطع کنم یا نکنم و اصلا شک کرده بودم که به ۱۱۸ زنگ زدم یا جای دیگه. توو همین کش و قوس بودم که اومد این طرف گفت بفرمایید. من گفتمخانم من با ۱۱۸ تماس گرفتم؟گفت: “وقتی میگم بفرمایید یعنی بفرمایید دیگه.” (با همون لحن آشنا) منم گفتم آخه شما داشتید راجع به عروسی دیشب صحبت می کردید فکر کردم اشتباهی با جای دیگه ای تماس گرفتم. برای یک دقیقه سکوت خاصی حکمفرما شد و فکر می کنم حداقل تا مدتی سرِ کار به تلفن های شخصیش جواب نداد.

ادامه...

تقلب کردن عرضه میخواد

سرِ یکی از امتحانا با خودم تقلب بردم اما تا اواخر امتحان لازم نشد ازش استفاده کنم، جوابها توو ذهنم بود. تا اینکه رسیدم به یه سوالی که جوابشو نوشته بودم اما خیلی شک داشتم. با هر بدبختی بود برگه ی تقلبمو نگاه کردم و دیدم جواب یه چیز دیگه ست. تغییرش دادم و به خودم افتخار کردم که با بردنِ تقلب حداقل یه سوالو نجات دادم. وقتی اومدم بیرون متوجه شدم که دقیقا همون یه جواب رو توو برگه ی تقلبم اشتباه نوشته بودم و جوابی که از ذهنم نوشته بودم درست بوده. 😐😐 هیچ کلمه ای برای توصیف خودم پیدا نکردم. (اصلا به کلماتی مثل خنگ و احمق و اینا فکر نکنید. خودم به بدتر از اینا فکر کردم بازم کافی نبود به نظرم 😕😕)

—————————

پیامِ اخلاقی داستان: اگه میخواید تقلب کنید اول راجع به عُرضه داشتن تحقیق کنید، مهمه 😶😶

—————————

ادامه...