دسته بندی: حس نگاری

نقطه ی اعتماد

گاهی اوقات غمی به وسعت رشته کوههای البرز بر دلم می نشیند. غمی از جنس نشدن؛ مانندِ نمی شود که بشود، مانندِ قرار نبود اینگونه شود ولی انگار دارد می شود، مانند ِ اصلا دیگر نمی خواهم که بشود. غمی از جنسِ  ندانستن، نتوانستن، نخواستن و هر چه نَ در دنیا هست. غمی مانند زمستان که وقتی می آید انگار

بیشتر بخوانید

ما در دنیای فراوانی زندگی می کنیم

وقتی به یه درخت نگاه می کنی می بینی که هزاران برگ داره، وقتی یه مشت خاک رو توی دستت می گیری میلیونها ذره رو می بینی. وقتی به دریا نگاه می کنی نمی تونی حتی تصور کنی که از چند میلیارد قطره تشکیل شده. هزاران هزار گونه از حیوانات و گیاهان در جهان وجود دارند. اونقدر درخت و خاک

بیشتر بخوانید

نمی شود که تو باشی و عشق نباشد

نمی شود که تو باشی و عشق نباشد؛ مثل رابطه ی خورشید و نور است. نمی شود که خورشید باشد و نور نباشد، علت و معلولند اینها. اما تو از آن خورشیدهایی که نورشان همیشه هست، حتی وقتی خودشان نباشند پرتوهای نورشان از کیلومتر ها آن طرف تر دلِ آدم را روشن می کند. دستانت مأمن عشق اند، عشق در

بیشتر بخوانید

من اسم مستعار دارم

من اسم مستعار دارم؛ «سمیرا». قدیم ها می گفتند ریشه ی عربی دارد و  معنی اش می شود زن گندمگون. این روزها کشف کرده اند که آنکه می شود زن گندمگون سُمَیرا است. حالامیگویندکه سمیرا از یک طرف می رسد به زبان سانسکریت و معنایش می شود همراه خوشایند، از طرف دیگر ریشه در فارسی کهن دارد و یک جورهایی

بیشتر بخوانید

حس و حال های پاییزی

تمام حس وحال های پاییزی ات را تنگ در آغوش بگیر؛ چه اگر همین پاییز عاشق شده ای، چه اگر دوری اش غمگین ترین پاییز زندگی ات را رقم میزند، چه اگر سرخوشی از رقص رنگها چه اگر دلگیری از غروبهای زودهنگام و درازای شبها… همه و همه را دوست داشته باش چرا که همه شان جزئی از تو هستند،

بیشتر بخوانید

پیاز

پیاز همیشه به داد آدم می رسه؛ برای پنهان کردن اشک های واقعی پشت اشک های مصنوعی…

بیشتر بخوانید

پهلوون پنبه

تقریبا بیست و هشت ساله که ما با یکی از خاله هام همسایه هستیم، اونا سر ِ‌کوچه هستن و ما وسطای کوچه. شوهر خاله ام همیشه یه آدم دُرُشت و چاق بود. من هم وقتی بچه بودم یه بچه ی خپل و چاق بودم. شوهر خاله ام به من یه لقب داده بود؛ “پهلوون پنبه”. من یه پهلوون‌ِ پنبه ای

بیشتر بخوانید

دوران برده داری تمام نشده است

گریه نکن بر مردمانی که طعم شلاٌق را بر پشت هاشان فراموش کرده اند، تو هم از همان مردمانی. دوران برده داری هرگز تمام نشده است و تو هم «قرار نیست» که بتوانی تمامش کنی؛ نه تا زمانی که نخواهی رها شوی از اسارت افکارت، نه تا زمانی که پاره نکنی بندهایی را که خود به دست و پایت زده

بیشتر بخوانید

برای رسیدن باید رفت

این روزها آفتاب حوالی شش و بیست دقیقه ی صبح سر بر می آورد و خودش را پهن می کند بر روی آبی که از کانال میگذرد. من جایی نزدیک به وسط پل می ایستم و رقص اولین رگه های نور را بر جریان ملایم آب تماشا می کنم. سر که بر می گردانم موجهای کوچک از سمت دیگر ِ

بیشتر بخوانید

معجزه ی سلول های بنیادی

چند وقت پیش یه مستند درباره ی سلولهای بنیادی دیدم و اونقدر کف کردم که صابون گلنار هم در این حد کف نمی کنه. سلولهای بنیادی سلولهایی هستند که هنوز تصمیم نگرفتن به چه بافتی تبدیل بشن و وقتی وارد بدن میشن خودشون به صورت هوشمند نگاه می کنن ببینن در کدوم قسمت از بدن بهشون نیاز هست و میرن

بیشتر بخوانید