standard

اجازه بدیم بچه ها قهرمان باقی بمونن

وقتی بچه ای خودت رو زیبا میدونی چون واقعا هستی. خودت رو خلّاق میدونی چون هستی. خودت رو باهوش میدونی چون هستی. خودت رو خوش اخلاق و مهربون میدونی چون هستی. خودت رو باعُرضه می دونی چون هستی…. هرچی بزرگتر میشی از گوشه و کنار می شنوی که “در مقایسه” با بقیه ی بچه ها زیبا نیستی، در مقایسه با بقیه باهوش نیستی، خلاق

بیشتر بخوانید
standard

بیننده ی بدون قضاوت

توی یوگا یه اصطلاحی داریم به اسم “دارشا“، یعنی “بیننده ی بدون قضاوت“. ازت میخوان که نسبت به بَدَنت دارشا باشی، یعنی از اثر  ِحرکات روی بدنت و همین طور از تمام حس هایی که داری “فقط” آگاه باشی بدون اینکه بخوای بدنت رو قضاوت کنی. اگه بتونیم در تمام ِ زندگیمون دارشا باشیم حالمون خیلی خوب خواهد بود. اینکه

بیشتر بخوانید

من اصلا گیج نیستم، می دونم تو هم نیستی

یه بار از یه کلینیک وقت ِ چشم پزشکی گرفتم. از کرج رفتم تهران و توی اوج شلوغی ِ تهران به سختی خودمو رسوندم به کلینیک. وارد شدم و حضورمو به منشی دکتر اعلام کردم. منشی گفت دکتر عمل داره و با یک ساعت تاخیر میاد. منم از فرصت استفاده کردم و پیش دو تا دکتر  ِ دیگه توی همون

بیشتر بخوانید
standard

کتاب خواندن یا مورد عجیب بنجامین باتن

داستانِ کتاب خواندن من داستانِ “مورد عجیب بنجامین باتن” است. من کتاب خواندن را با «ربه کا» ی دافنه دوموریه شروع کردم. در سیزده سالگی شکسپیر را خواندم و در سالهای قبل و بعد از آن خودم را با خواندن «خشم و هیاهو» ی ویلیام فاکنر، «دوبلینی ها» ی جیمز جویس، «مسخ» کافکا، «به سوی فانوس دریایی» ویرجینیا وولف، «ضیافت»

بیشتر بخوانید
standard

احمق نباشیم

پدر من یه عمر سیگار می کشید، وقتی میگم یه عمر منظورم از شونزده سالگی تا حدود شصت سالگیه و در تمام این سالها آمار دو پاکت سیگار در روز رو داشت. از این عمر طولانی، حدود بیست و خورده ای سالش هم نصیب من شد. در تمام اون سالها من متنفر بودم از سیگار، از بوی موندگی ِ تهوع

بیشتر بخوانید