ماجراهای خواهر عروس

جمعه بود. جمعه ی قبل از عروسی سمانه. عروسی سمانه چهارم مرداد بود، روز چهارشنبه.

جمعه من بعد از حدود یک هفته برگشتم خونه ی پدری. یک هفته ی طاقت فرسا کار کردن تو خونه ی سمانه که بتونیم تا روز عروسی خونه رو آماده کنیم. اضافه کاریهای بی موردی که مجبور شدیم انجام بدیم. هر شب ساعت ۱ خوابیدن و ساعت ۶ بیدار شدن. یک بند کار کردن. استرس ِ اینکه

بیشتر بخوانید

Fucking lie

Fuck the past, fuck the future. Enjoy the moment, the rest is just a fucking lie.

بیشتر بخوانید

حال خراب من و این خانه

روزی می آید که آمدن و نیامدنت چندان تفاوتی به حال خراب ِ من و این خانه نمی کند.

نه من دیگر آن من ِ قبل از رفتنت هستم و نه بهار دیگر به این خانه سر می زند که سر هم اگر بزند نصیبش چیزی جز نشستن پای درد ِ دل شمعدانی ها نخواهد بود.

تا آن روز خدا میداند که من ِ خسته، چگونه هر شب ِ وامانده را بی هیچ نشانه

بیشتر بخوانید

مسئول بودن

ما بچه که بودیم علاقه ی خیلی زیادی به شهربازی داشتیم. یه شهربازی تو تهران بود به اسم مینی سیتی که به خاطر اتفاق بدی که اون سال واسه یکی از وسیله ها افتاده بود و یه عده ای اونجا مرده بودن و مشتری هاشو از دست داده بود پیشنهاد های غیر قابل رد کردن گذاشته بود.

مثلا اینکه یه ورودی مختصری میدادی و بعد همه ی وسیله ها تا شب مجانی بود. ما هم که میخواستیم

بیشتر بخوانید

در باب سریالهای ایرانی

سریال های ایرانی پیام های اخلاقی رو با مشت می کوبن توو صورتِ آدم و خودشون فکر میکنن که کاملا دارن در لفافه میگن!!! یعنی انقدر خلاقیت ندارن که یه جوری بگن که کمتر تابلو باشه و لابد با خودشون فکر میکننما که داریم به صورت ریشه ای فرهنگ سازی می کنیم و انقدر باحالیم پس چرا مخاطب نداریم؟🤔😒

بیشتر بخوانید