ماجراهای خواهر عروس

جمعه بود. جمعه ی قبل از عروسی سمانه. عروسی سمانه چهارم مرداد بود، روز چهارشنبه.

جمعه من بعد از حدود یک هفته برگشتم خونه ی پدری. یک هفته ی طاقت فرسا کار کردن تو خونه ی سمانه که بتونیم تا روز عروسی خونه رو آماده کنیم. اضافه کاریهای بی موردی که مجبور شدیم انجام بدیم. هر شب ساعت ۱ خوابیدن و ساعت ۶ بیدار شدن. یک بند کار کردن. استرس ِ اینکه بالاخره میرسیم این همه کار رو تموم کنیم یا نه. هماهنگی های روزهای آخر نزدیک به عروسی.

همه ی اینا اونقدر مارو خسته کرده بود که وقتی جمعه رسیدم خونه ی پدر و یه دوش گرفتم همونطوری با موهای خیس رفتم روی تخت و یادم میاد که داشتم با لبخند به حرفهای پدر گوش میکردم که نمیدونم راجع به چی حرف میزد. بعدش دیگه یادم نمیاد چی شد، یادم نمیاد کِی خوابیدم. مثل لحظاتی قبل از بیهوش شدن برای عمل جراحی که وقتی چشم باز میکنی میبینی اومدی بیرون و اصلا نمیدونی که این مدت چطوری گذشته. یه حس بی خبری خیلی خوبیه.

یک ساعت شد که در این حالت بودم و وقتی بیدار شدم در واقع بیدار نشدم بلکه دوباره زنده شدم. اما هنوز اونقدر خسته بودم که برگشتم قزوین تا دو روز دور باشم از ماجراهای عروسی. دوشنبه صبح دوباره کرج بودم. از همون موقع که رسیدم آخرین آماده…

ادامه...
ادامه...

حال خراب من و این خانه

روزی می آید که آمدن و نیامدنت چندان تفاوتی به حال خراب ِ من و این خانه نمی کند.

نه من دیگر آن من ِ قبل از رفتنت هستم و نه بهار دیگر به این خانه سر می زند که سر هم اگر بزند نصیبش چیزی جز نشستن پای درد ِ دل شمعدانی ها نخواهد بود.

تا آن روز خدا میداند که من ِ خسته، چگونه هر شب ِ وامانده را بی هیچ نشانه ای از آمدنت صبح می کنم.

ادامه...

مسئول بودن

ما بچه که بودیم علاقه ی خیلی زیادی به شهربازی داشتیم. یه شهربازی تو تهران بود به اسم مینی سیتی که به خاطر اتفاق بدی که اون سال واسه یکی از وسیله ها افتاده بود و یه عده ای اونجا مرده بودن و مشتری هاشو از دست داده بود پیشنهاد های غیر قابل رد کردن گذاشته بود.

مثلا اینکه یه ورودی مختصری میدادی و بعد همه ی وسیله ها تا شب مجانی بود. ما هم که میخواستیم ورودی ای که دادیم واسشون حلال باشه هر وسیله رو دو هزار بار سوار میشدیم.

شهربازی تهران، پارک ارم، شهربازی چمران کرج، و گاهی شهربازی هایی که توو شهرهای دیگه به تورمون میخورد همه رو کاملا آباد کردیم. اما همیشه یه قانون داشتیم؛ باید خطرناکترین وسیله هارو در خطرناک ترین موقعیتِ اون وسیله سوار می شدیم. چون خودمون رو خفن و خبره ی شهربازی می دونستیم و برامون افت داشت که وسیله های معمولی سوار شیم.

توو تمام این مدت مادر من بدون اینکه مخالفت یا ممانعتی بکنه اون پایین می ایستاد و شاهد خل و چل بازیهای ما بود. الان که فکر میکنم میگم چطور ممکنه آدم بتونه دلش رو انقدر بزرگ کنه که با وجود تمام ِ خطرهایی که وجود داره اجازه بده بچه ها چنین تجربه هایی داشته باشن. اگه خودم بودم فکر نمی کنم دل و جرات چنین ریسکی رو می داشتم. اما فقط اینطوریه که بچه ها…

ادامه...

در باب سریالهای ایرانی

سریال های ایرانی پیام های اخلاقی رو با مشت می کوبن توو صورتِ آدم و خودشون فکر میکنن که کاملا دارن در لفافه میگن!!! یعنی انقدر خلاقیت ندارن که یه جوری بگن که کمتر تابلو باشه و لابد با خودشون فکر میکننما که داریم به صورت ریشه ای فرهنگ سازی می کنیم و انقدر باحالیم پس چرا مخاطب نداریم؟🤔😒

ادامه...