سوتی های دانشجویی

دورانِ دانشجوییِ من پُر بود از سوتی های ریز و درشت. یه شب قبل از خواب، توو خونه ی دانشجویی، رفتم دستشویی؛ مسواک زدم، گلاب به روتون بقیه ماجرا رو انجام دادم، بلند شدم و دقیقا همون موقعدوبارهمسواک زدم 😐😐 یعنی حتی از مزه ی دهنم هم نفهمیدم که من همین الان مسواک زده بودم 🤔

وَسَطای مسواکِ دوم بود که فهمیدم. احتمالا ذهنم خیلی درگیر بوده، توجیه بهتری نمیشه آورد که کمتر ضایع باشه. 😕

ادامه...

تماس با ۱۱۸

یه بار زنگ زدم ۱۱۸، اپراتور گفت مثلا راهنمای شماره ی فلان، بفرمایید.خانمی که گوشی رو برداشت به محض جواب دادن گفت   گوشی

مطمئنم کاملا می تونید لحنش رو تصور کنید. کلمه ی کلیدیلطفاهم که خدارو شکر هیچ جایی توو فرهنگ ما نداره.

گفت گوشی اما یادش رفت که منو هُلد کنه و اون طرف به مکالمه ای که با موبایلش با یه خانمِ دیگه راجع به عروسی دیشب داشت ادامه داد. من هی مونده بودم که قطع کنم یا نکنم و اصلا شک کرده بودم که به ۱۱۸ زنگ زدم یا جای دیگه. توو همین کش و قوس بودم که اومد این طرف گفت بفرمایید. من گفتمخانم من با ۱۱۸ تماس گرفتم؟گفت: “وقتی میگم بفرمایید یعنی بفرمایید دیگه.” (با همون لحن آشنا) منم گفتم آخه شما داشتید راجع به عروسی دیشب صحبت می کردید فکر کردم اشتباهی با جای دیگه ای تماس گرفتم. برای یک دقیقه سکوت خاصی حکمفرما شد و فکر می کنم حداقل تا مدتی سرِ کار به تلفن های شخصیش جواب نداد.

ادامه...

توصیفِ ریدن

چگونگی ِ ریدنش به سطح وسیعی از ما را چگونه توصیف کنم که کمتر ریدمال به نظر بیاید و من کمتر عنی به نظر بیایم. بی خیال اصلا، بگذار شفاف باشم، بدجوری به ما رید

ادامه...
ادامه...

فمنیسم از نگاه یک زن

در بین تمام عقاید و مکاتبی که در طول قرنها در بین انسانها رواج داشته، فمنیسیم به طور قطع منحرف کننده ترین و آسیب زننده ترین اونهاست؛ چرا که این مکتب زنان رو هدف قرار داده که پرورش دهنده و تربیت کننده ی نسل ها هستن و هر قدمی که برمیدارن تاثیر مستقیمی بر روی آینده ی جامعه خواهد داشت. در واقع اونها تعیین کننده مسیر جوامع هستن. بنابراین وقتی که بشه زنان رو تحت کنترل داشت میشه بر روی کل جامعه تسلط داشت.

وقتی ما جنگ بر سر چیزی رو شروع میکنیم یعنی در وهله ی اول پذیرفتیم که مالکِ اون چیز نیستیم و باید برای به دست آوردنش تن به مبارزه بدیم. بنابراین این باور در ما ایجاد میشه که حقوق ما توسط عوامل بیرونی از ما گرفته شده و ما باید با اون عوامل بیرونی بجنگیم تا بتونیم حقوقِ از دست رفته مون رو زنده کنیم.

دقیقا همین جاست که باورهای غلط در ما شروع به شکل گرفتن می کنن و به قول عباس منش جهان دقیقا شرایط رو برای ما طوری رقم میزنه که به ما ثابت بشه که این باورها درست هستن. یعنی آدم هایی بر سر راه ما قرار میگیرن که واقعا حقوق ما رو نقض میکنن، ما در جایی مشغول به کار میشیم که حقوق ما در نظر گرفته نمیشه، با فردی ازدواج میکنیم که به حقوق ما احترام نمیذاره و هر روز زنانی رو میبینیم که حقوقشون پایمال شده و بنابراین بیشتر و بیشتر به…

ادامه...

ازدواج و شروع زندگی در شهری دیگر چگونه می تواند باشد؟

من بعد از ازدواج برای زندگی کردن به قزوین اومدم، یا بهتره بگم هجرت کردم. چون وقتی به قصدِ موندن میری دیگه اسمش میشه هجرت. سی و یک سالِ قبل از اون رو کرج زندگی کرده بودم.

کرج شهریه که در اون هیچ چیزی اونقدر خاص نیست که وجه تمایز این شهر باشه، هیچ غذایی، هیچ فرهنگی، هیچ سوغاتی ای، هیچ مراسمی و نه  هیچ چیز دیگه ای. چون افرادی از فرهنگ های مختلف در این شهر زندگی میکنن. بنابراین در این شهر یه چیزی وجود نداره؛ “تعصب”. تعصب همون چیزیه که سرمنشا بیشتر مشکلات بشر در طول تاریخ بوده. اینکه آدم ها همیشه بر سر بعضی چیزها تعصب داشتن و همین تعصب اونها رو وادار به مبارزه کرده در حالیکه وقتی دقت میکنی می بینی تقریبا تمام تعصب ها بی پایه و اساس هستن. این خاصیت در کمتر شهری در ایران وجود داره.

من وقتی بعد از ازدواجم به قزوین اومدم همه چیز برای من جدید بود؛ آدم های جدید، رسومات جدید، تعصبات جدید، تفکرات و عقاید جدید، لهجه ی جدید، غذاهای جدید و هزاران چیز جدید دیگه و من از هجوم یکباره ی این همه چیزهای جدید دچار سردرگمی عجیبی شدم که این سردرگمی منو گرفتار چالش های فردی بسیار زیادی کرد. ازدواج به خودی خود فرد رو به شدت به چالش میکشه، و وقتی که این امر با مهاجرت همراه میشه به خصوص زمانی که از خانواده ی خودت دور و به خانواده ی همسرت نزدیک میشی این چالش تبدیل به…

ادامه...

اندر مضامین نهفته در فیلم سینمایی سیب ترش

امروز یه فیلم دیدم؛ “سیب ترش”. البته از اواسط فیلم رسیدم. ماجرا از این قرار بود که یه جناب سروان در حین عملیات گروگان گیری به طور ناخواسته باعث مرگ یه نفر شد. طرف سرش خورد به دیوار و مرد، در حالیکه سروان بهش قول داده بود که اگه به من اعتماد کنی ازت حمایت میکنم. بعد از مرگ اون طرف سروان به شدت دچار عذاب وجدان شده بود و هر شب کابوس میدید؛ یا خواب خود پسرِ رو میدید یا خواب خانواده اش رو.

خانواده ی اون پسر هم از سروان شکایت کردن اما دادگاه حکم به برائت سروان داد. عذاب وجدان سروان به جایی رسید که تصمیم گرفت درخواست انتقال خودش به بخش اداری رو بده که اطرافیانش گفتن آخه بابا جان این چه کاریه، حالا تو یه اشتباهی کردی، برای هر پلیسی ممکنه پیش بیاد، حالا به جای این کارها بیا برو براشون جبران کن. سروان هم گفت اونها سایه ی منو با تیر میزنن و این حرفها، بقیه هم گفتن بالاخره این وسط یه نفر پیدا میشه که به حرف تو گوش بده؛ یه خواهری، برادری،‌ کسی.

سروان هم فرداش انرژی گرفت و بلند شد رفت که یه جوری جبران کنه. به طور مثلا نامحسوس خواهر پسره رو سوار ماشین کرد و هر جا خواهره خواست بردش. آخر شب هم گفت باز هم هر کاری داشتید به من خبر بدید، شماره تماس هم داد. دختره هم تماس گرفت و با هم رفتن یه جایی. نگو که خواهره از همون اول…

ادامه...
ادامه...

نسخه ی بهتری از خودت را بساز

هر ویژگی منفی ای که داشته باشی با افزایش سن و با گذشت هر روز از عمرت، بزرگ و بزرگتر میشود. مثلا اگر اهل غر زدن باشی هر روز غرغرو تر میشوی، اگر خسیس باشی هر روز خسیس تر میشوی، اگر کینه ای باشی کینه ای تر میشوی، اگر حساس و بدبین باشی هر روز حساس تر و بدبین تر میشوی، اگر وسواسی باشی هر روز وسواسی تر میشوی، اگر افسرده باشی افسرده تر می شوی و ….

یعنی ویژگی های منفی همزمان با تو رشد میکنند و هر روز بالغ تر میشوند تا به نهایت خود در تو برسند و تو را تبدیل به موجودی غیر قابل تحمل کنند. برای این رشد نیازی به توجه تو ندارند چون دقیقا از بی توجهی تو تغذیه می کنند تا بتوانند رشد کنند. این خاصیتِ چیزهای منفی ست. هر چه بیشتر رهایشان کنی فضا را بازتر می یابند و راحت تر رشد میکنند. در حالیکه برای ایجاد کردن و رشد دادنِ چیزی مثبت باید بر آن تمرکز کنی، وقت و انرژی صرف کنی، تمرین کنی تا بتوانی آن را ایجاد کرده و شرایط رشدش را فراهم کنی و هرگز نباید از آن غافل شوی.

چندان عادلانه به نظر نمیرسد، نه؟ اما هست. وقتی تلاش میکنی منفی ها را با مثبت ها جایگزین کنی هزاران پله رشد میکنی. ناگهان می بینی آدم دیگری شدی، آدمی که خودت ساختی و این یعنی تو هر کاری بخواهی می…

ادامه...