هرگز نبوده ای

اینقدر مصرانه بر اثبات نبودنت پافشاری نکن، مدت هاست که می دانم نیستی، هرگز هم نبوده ای و مرا تنها خیال ِ بودنت بود که به بودن وامی داشت.

ادامه...

بازی کودکانه ی زندگی

در هیاهوی این بازی کودکانه که گاهی خشن می شود و اغلب تا سر حد ممکن احمقانه، خندیدنت قرار نیست که بتواند دردی را دوا کند حتی اگر این چنین مستانه باشد که ندانسته صحه می گذاری بر ابلهانه بودن هر آنچه از باور بیهودگی اش می هراسی.

ادامه...

خوشبختی

اگر ندیده بودمت زندگی ام شکل دیگری می داشت که به خوشبختی حتی شبیه هم نبود.

ادامه...

سنگینی بار سکوتت

سنگینی بار ِ نگاه ِ توأمان با سکوتت سنگین تر بود از سنگینی بار این همه بغض که در نبودت به گلو فشردم.

ادامه...

تو هرگز نفهمیدی

و تو هرگز نفهمیدی که من در اتاق کناری شب را با گریه صبح کردم. روزمرگی ات، بی حوصلگی ات، معذوراتت نگذاشتند که بفهمی. نگذاشتند بفهمی که چرا تو را از لحظه هایم و خودم را از آغوشت دریغ می کنم

ادامه...