تو را باید نگه دارند

تو را باید نگه دارند، هر تار مویت را، هر نفست را، حتی نگاهت را باید نگه دارند برای روز مبادا تا دل به دنبال ذره ای از تو هی منت حافظه را نکشد

ادامه...
ادامه...

بعضی آدم ها هستند که همین که هستند یعنی تمام ماجرا

بعضی آدم ها هستند که همین که هستند یعنی تمام ماجرا. برای اثبات بودنشان به چیز بیشتری نیاز ندارند؛ فقط کافیست باشند. کافیست هر بار که از در وارد می شوی همان جای همیشگی نشسته باشند. کافیست همان برنامه ی همیشگی را از تلویزیون دنبال کنند. کافیست همان روزمره گی هر روزه شان را داشته باشند. حتی بی هیچ کدام از اینها باز هم هستند؛ بی واسطه، بی دریغ، بی ریا، بی چشمداشت، بی وقفه و حتی بی رمق هنوز هستند. این آدم ها حتی اگر نباشند هم هستند.

ادامه...

دوست دارم این حس غریب را

کجا و چگونه من اینگونه آشفته شدم؟ چه گذشت بر من که نمی توانم دوباره بسازمش. کجای راه را اشتباه رفتم؟ چگونه بیابمش آن لحظه ی لعنتی را که مرا از من گرفت. من ِ من کجاست؟ خسته و دلگیرم از این همه آشفتگی، این همه تلاطم روح.

کجا گم کردم خویشتن ِخویش را؟ آنچه را بودم و آنچه را رؤیای بودنش را داشتم. چرا هر چه می جویم کمتر می یابم و همچنان آشفته ترم از دیروز. چرا نگاهی، کلامی، سلامی، حرکتی، فکری … مرا اینگونه متلاطم می کند، روحم را می آزارد، آشفته ام می کند، می ترساند مرا، آری می ترساند. ترس شاید بهترین توصیف حالم باشد.

عزیزم، جانم، نمی توانی تصور کنی تا چه اندازه می ترسم از نبودنت، از نداشتنت. شاید تمام ترس هایم از جایی شروع شد که تو شدی تکیه گاهم، که رؤیاهایم را با تو ساختم، که تنهایم نگذاشتی.

نمی دانم چگونه توانستی به پشت دیوارهای روحم راه یابی، اما دوست دارم این حس غریب را. این که بدانی کسی هست که دوستت دارد شاید تنها روزنه ی امید باشد در این هیاهوی بی سرانجام.

هر گز نمی توانم با تو آنگونه باشم که با من بودی؛ همانقدر خوب،همانقدر همراه، همان قدر یکدل. اما بدان که قدر می شناسم.

یادت هست شبی را که خواستم فرصت دهی تا احساسم شکل بگیرد؟ گفتم تو دوستم داشته باش اما مرا شتابزده مکن. تو قبول…

ادامه...

فکر و درد

فکری که بخشی ست از یک روایت ِ بزرگتر تلاش می کند بیرون بجهد از مغز آدمی که بخشی ست از یک روح بزرگتر، گرفتار در مکانی که بخشی ست از یک جهنم بزرگتر و دردی را به دوش می کشد که بخشی ست از یک تراژدی بزرگتر و فکر آرزو می کند که ایکاش بخشی بود از یک روایت کوچک در مغز آدمی با روح کوچک، متعلق به مکانی کوچک با دردهای کوچک. آنوقت نیازی به بیرون جهیدن نبود. فکر می توانست یک جایی همان گوشه ی مغز لم بدهد و از عمر کوتاهش لذت ببرد.

ادامه...
ادامه...

رقص دستانت

کدام ترانه را می سرائی در رقص دستانت که اینگونه بی تاب می شوم؟ چه می شود اگر بیایی و بمانی و برقصند دستانت تا ابد و بروم آن سوی آنچه بی تابی اش می نامم و برود از دلم هرچه دلتنگی است و بگیرم آرام در مأمن نگاهت و بمیرم، بمیرم برای یک لحظه تماشای رقص دستانت….

ادامه...

میلاد تو

چه آرام و بی خبر رخنه کرد در عمق وجودم آن حس غریب لطیف. تو شدی تمام من و من دل بریدم از هر چه غیر بود. نامش را نمی دانستم اما پیامش زیباتر بود از هرچه زیبایی که می شناختم. این همه را تنها یک چیز ممکن می کرد؛ میلاد تو که تولد عشق بود و تبلور زیبایی و چه زیبا گفت که «عشق را ایکاش زبان سخن بود».

ادامه...

قرارم با تو بهار بود

همان روز، همان جا، همان وعده ی دل انگیز

قرارم با تو بهار بود که بهانه ای شود شاید به قرار گرفتن این دل بیقرار

بهار که نه، بهانه ام تو بودی که شانه ات تمام قرارم است و عشقت تمام بهارم

ادامه...