من متعلق نبودم به این زندگی

زمان در ذهنم دگرگون شده، آشفته شده، زمان که نه، ذهنم آشفته شده. آخرین بار که برایت نوشتم شاید نه خیلی دور باشد اما بر من بسیار گذشته. بر من ِ تنها که نه بر ما گذشته. این بار نمی خواهم برای تو بنویسم، دلم می خواهد برای خودم بنویسم اما تو بخوانی که این آرامم می کند که هزاران بار نوشتم که خودم هم نخواندم. دیگر نه نوشتن آرامم می کند نه سخن گفتن و نه حتی دانستن.

بیشتر بخوانید

مرهم زخم

این زخم را مرهم اگر هست بیاورید، وگرنه خاموش شوید که یاوه گوئیتان درد را مضاعف می کند.

بیشتر بخوانید

تا چه اندازه باورهایت را باور داری؟

تا چه اندازه باورهایت را باور داری؟ باور کن که هر آنچه به آن باور داری ممکن است در یک لحظه و در نهایت ناباوری فرو ریزد آن هم با رفتن نابهنگام کسی که شاید فقط یک بار دیده باشی اش، شاید هم اصلا ندیده باشی اش. می خواهی باور کن می خواهی نکن، اما ممکن است تو آن کسی باشی که رفتن نابهنگامت باورهای کسی را فرو می ریزد که شاید فقط یک بار دیده باشدت، شاید هم اصلا ندیده باشدت

بیشتر بخوانید

عشق پدرانه و مادرانه

در هر جنبه ای از زندگی، در مقابل هر آدمی و در هر شرایطی، احساسی که بی دلیل شکل بگیرد و بی دریغ ادامه یابد نامش می شود حماقت. یعنی اگر شما محبتی بی دریغ به فردی داشته باشید، به طوریکه آن فرد هر رفتاری داشته باشد شما هنوز دوستش داشته باشید و نتوانید از محبت خود کم کنید شما قطعا احمق هستید یا اگر بخواهم منصف تر باشم باید بگویم هر چیزی هستید به جز عاشق. پشت عشق انتخاب وجود دارد و

بیشتر بخوانید