فکر و درد

فکری که بخشی ست از یک روایت ِ بزرگتر تلاش می کند بیرون بجهد از مغز آدمی که بخشی ست از یک روح بزرگتر، گرفتار در مکانی که بخشی ست از یک جهنم بزرگتر و دردی را به دوش می کشد که بخشی ست از یک تراژدی بزرگتر و فکر آرزو می کند که ایکاش بخشی بود از یک روایت کوچک در مغز آدمی با روح کوچک، متعلق به مکانی کوچک با دردهای کوچک. آنوقت نیازی به بیرون جهیدن نبود. فکر می توانست یک جایی همان گوشه ی مغز لم بدهد و از عمر کوتاهش لذت ببرد.

Trackbacks and pingbacks

No trackback or pingback available for this article.

لطفا نظرات ارزشمند خود را با من در میان بگذارید