روحم یا تنبله یا ترسوئه یا وابسته است آذر ۱۸, ۱۳۹۶ – نوشته شده در بخش: حس نگاری – برچسب ها: , , , ,

روح من همیشه بغل دستم میخوابه، هر چی هم بهش میگم روح جان پاشو برو چند تا کوچه اونورتر یه ادونچری چیزی، چرا همش چسبیدی به ما؟ به خرجش نمیره که نمیره. با کوچکترین صدا و کوچکترین حرکتی هم زرت برمیگرده میاد تو بدنمون.

روحم یا تنبله یا ترسوئه یا خیلی وابستگی داره به من، اینجوری میشه که خواب من خیلی سبُکه و اصلا رویا نمیبینم.

خیلی دوست داشتم روحم کمتر وابسته بود، هر وقت من میخوابیدم پا میشد می رفت دنیارو می گشت، می رفت وسط شادترین جشن ها می رقصید. از اون مهمونی هایی که صدا به صدا نمی رسید و روحم صداهای دنیای منو نمی شنید و با هر صدایی بر نمی گشت.

خبری نیست بابا جان اینجا که هی نشستی ور ِ دل ما. برو عشق و حال کن جانم، بذار ما هم یه کم عمیق تر بخوابیم آخه.  🤨 😴

درباره ی مریم کاشانکی

من زندگی کردن را ذره ذره یاد گرفتم. دهه ی سوم زندگی ام سرآغاز تحولی بزرگ در من بود؛ کشف مسیرهای جدید، کشف شاد بودن و لذت بردن از اتفاقات ریز و درشت، کشف عاشقی، کشف ساده گرفتن زندگی، کشف خندیدن از ته دل، کشف خود را دوست داشتن و خلاصه کشف هر چیزی که می توانست از من‌ آدم بهتری بسازد.

« جنگیدن با طبیعت
اگر یک سال از او دور بودی… »