به دغدغه هامون بخندیم

سال اول ابتدایی دیکته ی کلمه ی سیب زمینی رو اشتباه نوشتم، نمی دونستم جدا نوشته میشه یا سرِهم. یه جورایی بینابینی نوشته بودم که مثلا معلم نفهمه و نمره بده. از شانس معلم همون موقع دیکته هارو صحیح کرد و از من پرسید که مریم این رو سرهم نوشتی یا جدا، منم که نمی دونستم کدوم درسته ولی مجبور بودم یه چیزی بگم، گفتم سرهم چون بیشتر فکر می کردم سرهم نوشته می شه و قاعدتاً نمره اش رو نگرفتم. انقدر حالم خراب شده بود که بیا و ببین. چه دغدغه ی بزرگی بود اون روز برام. 😶

دغدغه های امروزمون دقیقاً به اندازه ی همون سیب زمینی ِ کلاس اول ابتدایی بیخود و بی اهمیت هستن فقط قد و اندازه ی ما کوچیکه واسه درک کردن این موضوع،‌ درست مثل کوچیک بودن اون روزهامون واسه درک کردن بی اهمیتی اون دغدغه ها. اگر اون روز درکِ امروز رو داشتیم قطعاً به خودمون می خندیدیم، فردا هم به امروزمون خواهیم خندید در حالیکه مشغول حمل کردنِ  بارِ سنگینِ  دغدغه های جدیدی هستیم که فکر می کنیم خیلی بزرگن.

اگه قراره بخندیم چرا از الان نخندیم؟ چرا از الان خودمون رو نذاریم جای خود ِ چند سال بعدمون و نبینیم که چقدر بی اهمیته اون چیزی که اینطور مارو به هم ریخته و همین امروز نزنیم زیر خنده؟

اندازه ی خودمون رو از اندازه ی مشکلاتمون بزرگتر کنیم تا سختی ها به جای دغدغه شدن تبدیل به درس بشن و درس ها بشن ابزاری تو کوله بارمون که کمک کنن مسیر رو راحتتر طی کنیم نه اینکه موانعی بشن بر سر راهمون.

من خودم استاد تبدیل کردن مشکلات به دغدغه و حمل کردنِ  بارِ دغدغه ها تا آخر دنیا هستم، می نویسم که یادم بمونه دیر یا زود خنده دار میشن همه شون پس هرچه زودتر بخندم برنده ترم.

لطفا نظرات خود را با من در میان بگذارید