ازدواج و شروع زندگی در شهری دیگر چگونه می تواند باشد؟

من بعد از ازدواج برای زندگی کردن به قزوین اومدم، یا بهتره بگم هجرت کردم. چون وقتی به قصدِ موندن میری دیگه اسمش میشه هجرت. سی و یک سالِ قبل از اون رو کرج زندگی کرده بودم.

کرج شهریه که در اون هیچ چیزی اونقدر خاص نیست که وجه تمایز این شهر باشه، هیچ غذایی، هیچ فرهنگی، هیچ سوغاتی ای، هیچ مراسمی و نه  هیچ چیز دیگه ای. چون افرادی از فرهنگ های مختلف در این شهر زندگی میکنن. بنابراین در این شهر یه چیزی وجود نداره؛ “تعصب”. تعصب همون چیزیه که سرمنشا بیشتر مشکلات بشر در طول تاریخ بوده. اینکه آدم ها همیشه بر سر بعضی چیزها تعصب داشتن و همین تعصب اونها رو وادار به مبارزه کرده در حالیکه وقتی دقت میکنی می بینی تقریبا تمام تعصب ها بی پایه و اساس هستن. این خاصیت در کمتر شهری در ایران وجود داره.

من وقتی بعد از ازدواجم به قزوین اومدم همه چیز برای من جدید بود؛ آدم های جدید، رسومات جدید، تعصبات جدید، تفکرات و عقاید جدید، لهجه ی جدید، غذاهای جدید و هزاران چیز جدید دیگه و من از هجوم یکباره ی این همه چیزهای جدید دچار سردرگمی عجیبی شدم که این سردرگمی منو گرفتار چالش های فردی بسیار زیادی کرد. ازدواج به خودی خود فرد رو به شدت به چالش میکشه، و وقتی که این امر با مهاجرت همراه میشه به خصوص زمانی که از خانواده ی خودت دور و به خانواده ی همسرت نزدیک میشی این چالش تبدیل به بحران میشه.

این رو هم باید بگم که من آدمی هستم که نمیتونم افسرده باشم، یعنی ذهن و بدن من به صورت خودکار افسردگی رو پس میزنن و هرچقدر هم که حالم بد باشه بیشتر از چند ساعت نمیتونم توی حال بد باقی بمونم. ذهن من به سرعت راه حلی برای خروج از حال بد پیدا میکنه. این یه موهبت الهیه که بابتش بسیار سپاسگزارم اما وقتی به قزوین اومدم برای اولین بار افسردگی واقعی رو تجربه کردم و برای شش ماه کامل نتونستم خودم رو از افسردگی بیرون بیارم. شش مااااه؟؟!!! من؟؟!!! افسردگی؟؟؟!!! بله، این اتفاق واقعا افتاد.

پیاده روی میکردم، کتاب میخوندم، سینما میرفتم، باغبونی میکردم، عکاسی میکردم، می رقصیدم، آشپزی میکردم، طراحی سایت میکردم، وب گردی میکردم، هر روز با خانواده ام تماس تصویری می گرفتم، هر هفته به دیدنشون میرفتم، و خیلی خیلی کارهای دیگه اما همچنان افسرده بودم.

باورم نمیشد که این منم که نمیتونم از این حال خارج بشم. اصلا این حال چی بود؟ چرا همش بود؟ من با این حال غریبه بودم. مگه من بچه بودم؟ دیگه داشت ۳۲ سالم میشد، خودم تصمیم گرفته بودم، انتخاب کرده بودم، کسی مجبورم نکرده بود. ده سال بود که همسرم رو میشناختم و جزء لاینفک زندگیم بود. دو سال از این ده سال رو مشغول سنجیدن بودم، سنجیدنِ خانواده، شرایطِ زندگی، کار و همه چیز. خونه ی مورد علاقه مو با تمام جزئیاتش ساخته بودم، من “انتخاب” کرده بودم، پس این حال چی بود؟  اصلا چرا باید افسرده میشدم؟ نمی دونستم، فقط میدونستم که حالم خیلی خرابه و انگار که قرار نیست خوب بشم.

با همسرم و بیشتر از اون با خودم به شدت دچار مشکل شده بودم. زمانی نبود که خودم رو سرزنش نکنم به خاطر تصمیمی که گرفته بودم و زمانی نبود که خالی از خشم و کینه باشم.

بعد از شش ماه به خودم گفتم بس کن دیگه، جمع و جور کن خودتو، تو یه انتخاب داری؛ اینکه تا آخر عمر حالت همینقدر خراب باشه یا اینکه بلند شی و شرایطت رو تغییر بدی و یاد بگیری که چطور میتونی خوشحال باشی. گفتنش البته راحت بود، اما من تصمیم گرفته بودم و باید این کارو میکردم و کردم.

من ِ امروز با من ِ سی و یک سال قبل از اون حتی به اندازه ی ثانیه ای قابل مقایسه نیست. من ِ امروز تازه یاد گرفته که عاشق بودن یعنی چی، اینکه عاشق هر لحظه ای که میگذرونی باشی، با عشق بخوابی و با عشق بیدار شی، اینکه شرایط ِ به ظاهر نامطلوب رو هم دوست داشته باشی و همیشه لبخند بزنی، اینکه ببینی آدم های دور و برت چقدر با ارزشن و دقیقا همونطوری که هستن بهترین ِ خودشون هستن و بتونی عاشقشون باشی. من عاشق شده بودم. این عشق حاصلِ چیزی نبود به جز تلاش برای تغییر کردن.

تغییراتی که من در تمام ابعاد زندگیم به عنوان یه فرد ایجاد کردم اونقدر ورای تصور همه بود که تمام نزدیکانم دائما اذعان میکنن که تو به طرز عجیب و غریبی تغییر کردی و من در درونم میگم “بله،‌ من تغییر کردم. من آدمی هستم که میتونم تغییر کنم.😊

هرچند که تا الان بلد نبودم که قبل از اینکه شرایط بخواد انقدر بحرانی بشه باید تغییر کرد، اما الان دیگه یاد گرفتم. یاد گرفتم که وقتی همه چی خوبه توی تله نیفتم و قبل از بحران اقدام کنم به تغییر کردن. این همه تغییر فقط با هجرت میتونست ممکن بشه، اگر این تصمیم رو نگرفته بودم قطعا دچار هیچ کدوم از این چالش ها نمیشدم و بنابراین هیچوقت هم تغییر نمیکردم و برای همیشه از نعمت بی همتای عشق محروم می موندم. هر روز که چشم باز میکنم سپاسگزاری میکنم بابت اینکه در این مسیر قرار گرفتم و بابت تمام سختی هایی که سر راهم قرار گرفتن که هر کدومشون یه نعمت بودن.

زمانی که با محیط فعلی زندگیم به هماهنگی کامل برسم و شرایط رو به بهترین شکل بسازم قطعا دوباره هجرت خواهم کرد به جای دیگه ای تا بتونم ابعاد جدیدتری از شخصیت خودم و از زندگی رو کشف کنم، تا بتونم تغییرات بیشتری در خودم ایجاد کنم و از موهبت های بیشتری بهره مند بشم.

من این تغییرات رو مدیون خیلی چیزها هستم، مدیون آدم هایی که چیزهایی که بلد هستند رو بی دریغ در اختیار همه قرار میدن. مدیونِ کتاب ها، مدیونِ نوشتن، و بیشتر از همه مدیون تمامِ کائنات که همواره مارو در زمان و مکان درست قرار میدن و  وقتی ما تصمیم میگیرم کاری رو انجام بدیم تمام شرایط رو فراهم میکنن تا ما به خواسته هامون برسیم.

از مهاجرت کردن نترسیم، درسته که شرایط برای مدتی نامتعادل خواهد شد،‌ اما درس هایی که آدم میتونه از مهاجرت کردن و تغییرِ شرایط بگیره قطعا از هیچ ماجرای دیگه ای در زندگی نمی تونه بگیره.

2 نظر

  1. با سلام . بسیار مفید بود . من نیز سال 85 مجبور شدم برای زندگی و کار از تهران به کیش برم و در آن‌موقع هرگز قصد ماندن حتی یکسال نیز نداشتم ولی حال میبینم حدود دوازده سال که تو کیش ماندم و فقط تجربه‌ای که کسب کردم از تغییر و تحول هرگز نهراسم زیرا که هم خوبی داره و هم بدی و بستگی داره بعد از آن کدام قسمت لیوان را همش ببینی و فکر کنی و ادامه راهت بنا به اون نگاهت چیده میشه.

    Reply
    1. اووو... ۱۲ سال!!! عجب اتفاقی. کاملا با شما موافقم، نباید از تغییر و تحول ترسید چون تجربه های فوق العاده همگی در پی تغییر و تحولات به دست میان، وگرنه با موندن در یک شرایط یکسان آدم ها دچار روزمرگی می شن و یه جایی به خودشون میان و می بینن اصلا زندگی نکردن و فقط زنده بودن. کاملا درسته، همه چیز بستگی به این داره که ما چه نگاهی نسبت به مسائل داریم.

      خیلی ممنونم از اینکه تجربه تون رو نوشتید و براتون آرزوی موفقیت میکنم هر جا که هستید و خواهید بود. :)

      Reply

لطفا نظرات ارزشمند خود را با من در میان بگذارید